۸۵/۱۱/۱۰

زن

 

زن هر روز از کوچه ، از مقابلم مى گذرد . گاهی نیم نگاهی می اندازد وگاهى نه .میان سال است . قد نسبتا کوتاهی دارد و کمی لاغر است. همیشه کفشهایى می پوشد که وقتی مى بینمش با خودم مى گویم : یعنى کفش بهترى ندارد ؟

—-  —–   —–  —–  ——   —–  —- – – – – – – – – – – – –

سه تا دختر دارد که همسن هستند.پانزده شانزده ساله اما هیکل هاى متفاوتى دارند. چاق ، لاغر و خیلى لاغز . کوچکترى لاغر و نمکى است . وسطى چاق است و سینه های بزرگ و آویزانى دارد . بزرگترى هم که معلوم است . پدرشان معتاد بود . چند سال پیش از بد مستى افتاد و مُرد. اهل محل را به ستوه در آورده بود.گاهی تو حال خمارى لخت می آمد توى کوچه و زنها و بچه ها را فرارى می داد وقتى هم آرام بود کل شهر را پیاده گز    مى کرد و شب تا دیر وقت توى کوچه ها سیگار می کشید و قدم مى زد . می گفتند خانوده ى پول دارى داشته قبل از انقلاب . مى گفتند زمین دار بوده اند،خان بوده اند . باغ داشته اند . انقلاب که شد برادر بزرگش را که        مى گفتند با ساواک همکاری مى کرده کشتند. اموالشان را مصادره کردند . از آن همه دارایى خانه اى که در آن زندگى می کردند نصیبشان شد . مرد با زن و سه دخترو دو خواهر پیر دخترش زندگى مى کرد . اهل محل بارها دیده یودند که دو خواهر را زیر مشت و لگد کبود کرده و فحشهاى آنچنانى داده اهل محل دیده بودند که خواهر ها زیر کتک جیغ کشیده اندو نفرین کرده اند . مى گفتند مرد مى خواسته خانه را بفروشد و دود کند . خواهر ها اما حاضر نبوده اند سهم خودشان را بفروشند . کسى نمى دانست خرج خانه را از کجا در مى آورد. کار نمى کرد . مى گفتند رعییت هاى آنها هنوز هم به بچه هاى خان وفادارند و برایشان پول و برنج و خوراکى می آورند . مى گفتند (آدم ) هاى پدرش هواشان را دارند . مى گفتند هنوز زمین دارد و آنها را اجاره مى دهد….   

 تاو قتى که افتاد و مُرد کسى زنش را ندیده بود. می گفتند زن نجیبى است که تا حالا دوام آورده مى گفتند اگر به خاطر دخترهاش نبود خیلى وقت پیش مى گذاشته و مى رفته .

روزى که مَرد ،  مُرد کلى ماشینهاى لوکس توی کوچه قطار شده بود . اقوامش براى مرد قبر خوبى کنار یک امام زاده خریده بودندو به جز همان دختر کوچک نمکى کسى گریه نمى کرد . اهل محل به آرامی از کنار هم مى گذشتند و زیر لب مى گفتند : بلاخره مرد …. آنقدر کشید تا مرد ….. سنگکوب کرد ….. بهتر ….راحت شدیم …زن و بچه اش راحت شدند …. خواهر هاش …

—- —-  —– —– —-  —– — —- – — –  – – – – – – – – – – – – –

 

زن با دختر کوچک نمکى که حالا خوشکل تر شده از کنار چند جوان مى‌گذرند . دختر شماره موبایلى را زمزمه    مى کند. نگاه هاى زن روز به روز معنى دار تر مى شود. پچ پچ جوانهای محل بیشتر مى شود بقال محل خبر هاى‌ تازه اى دارد….   




پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات