۹۰/۰۹/۱۱

چندى پیش یکی از دوستانی که به تازگی کارشناسی ارشد ادبیات پذیرفته شده بود و از دور دستی بر آتش داشت و می دانستم که به ادبیات و فلسفه علاقه دارد و پراکنده مطالعاتی از من خواست در« چند دقیقه » عناصر قصه های مدرن را برایش بگویم تا اودردفترچه اش یادداشت کند !!راستش کمی رودربایستی با این دوست باعث شددر قدم اول مثل جن دیده !‌ها مات بمانم اما بعد حیران که چه بگویم و چطور. نخواستم از او بپرسم که به چه کارت می آید. اصلا مگر در دانشگاه های ما چنین مباحثی محلی از اعراب دارند ؟ که البته جوابش را خودم می دانستم . اما انگار این دوست حیرانیم را دریافته بود گفت می خواهم روی داستان حسنک وزیر کار کنم دلیلش را البته نگفت من هم نپرسیدم با خودم گفتم شاید ژست مدرنیته ای برخی دانشجویان خصوصا کارشناسی ارشد است که فکر می کنند حالا که فرصتی هست استفاده کنند و تحولکی در ادبیات به وجود بیاورند  تا در این دوسالِ دانشگاه شاید لطفی به ادبیات کرده باشند ! با خودم گفتم به تو چه که بدبین هستی بنده ی خدا سوالی پرسیده اگر میدانی جوابش را بده این دوست ما به تازگی هم ازدواج کرده و به همراه همسرش که تیپی امروزی داشت و بزک کرده به محل کارم آمده بود بلاخره چاره ای نداشتم و فی الفور ذکر مصیبت را  از عقب ترین نقطه ی ممکن که درجا به یادم آمد شروع کردم . از آلن رب گریه تا مندنی پور و آن وسط مسط ها هم شاملو و رویایی و احمدی و براهنی و … همسر این آقا چندین بار دهان مبارکشان را هم گشودند و خمیازه هایی کشیدند که گمان نکنم هیچگاه کشیده باشند البته استحی هم نکردند و آداب به جا نیاوردند که دستشان را جلوی دهانشان بگیرند من هم برای این که مبادا شرمنده ! شوند نگاهشان نکردم که اگر می کردم حتما لوزه هایشان را می دیدم گمانم یک ساعتی حرف زدم اما هر بار چیزی یادم می آمد و توضیحی می دادم و داستانهایی را مثال می آوردم البته نمی دانستم که او آنها را خوانده یا نه فرض را بر این می گذاشتم که اگر نخوانده یاداشت می کند ، گیر می آورد می خواند . بعد از همه ی توضیحات این دوست سوالی کرد که دیدم عجب آبی در هاون کوفتم . پرسید عناصر داستانهای مدرن را که مندنی پور در ارواح شهرزاد گفته چه هستند ؟ برایم بگو تا بنویسم . حیف از او نپرسیدم کتاب را خوانده یا نه بس که احساس ترکیدگی بهم دست داده بود . هنوز مانده بودم چطور خودم را خلاص کنم که گفت قصد دارم داستان حسنک وزیر را «باز آفرینی» کنم  و توضیحاتی که داد باز آفرینی نبود «بازنویسی » بود این دفعه مجبور شدم از علی حاتمی و هزار دستان و کمال الملک شروع کنم و به «اغما » و «‌ رود راوی » برسم !! همان زمان که باز چانه ام گرم شده بود بک دفعه چشمم به مردمک های مرد بیچاره افتاد عجب بلایی به سر این زوج جوان آمده بود . زن که داشت آینه کاری های سقف را بررسی می کرد مرد هم نمی دانم به نک دماغم خیره مانده بود یا گوشه ی لبم خودکارش لای انگشتش بود و دفترش نیمه باز حالا دیگر حتما دوساعتی گذشته بود . بلاخره تشکری کردند و موقع رفتن مرد با لبخند  گفت: ننوشتید ، اما کاش می نوشتید نشستن بی جا مانع کسب است ……….

این را داشته باشید تا بعد   ….

 

 

 

 



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات