۸۸/۰۸/۱۰

part 2

ازاین جا به بعد با این « استاد» کمی کار دارم و احتمالا تا پایان این نوشتار چند بار باید این کلمه را به کار ببرم اما از آن جایی که لازم است به همه ی مقدسات قسم بخورم که قصد ندارم پنبه زنی و بی احترامی کنم و از طرفی هم نمی خواهم نام ایشان را که برایش احترام قائلم بیاورم و نیز حساسیت خاص نسبت به این کلمه دارم فلذا من بعد  می گویم « آقای الف »

  به هر حال ایشان بلافاصله نشست و ازکیف چرمی بزرگش کتاب قطوری بیرون کشید و شروع کرد. قصه ای که قرار بود آن روز نقدشود « با پسرم در راه»نوشته ی «ابراهیم گلستان » بود . اگر آن را نخوانده اید مثل من که تا آن روز آن را نخوانده بودم عرض می کنم :  (ماجرای سفر پدر و پسری است در کویر که لاستیک وسیله ی نقلیه ی آنها پنچر می شود و آنها تایر را در می آورند و می روند دنبال پنچر گیری . بلاخره در کنار جاده مغازه ای  پیدا می کنند در آن فاصله یک گروه معرکه گیر به انجا می آیند پسر محو نمایش آنها می شود پدر پنچری را می گیرد و قصد برگشت دارد اما پسر با او نمی رود قرار می گذارند پدر تنها برگردد پدر می رود وبا وسیله ی سالم برمی گردد و پسر را سوار می کند )

گلستان این قصه را در سال ۴۵ نوشته و اثری است که بر دیالوگ استوار است و به شیوه ی اول شخص روایت می شود .   در گام اول و قبل از خواندن ، آقای الف فرمودند : «‌ علت انتخاب این قصه به این دلیل است که می خواهم بگویم چرا این قصه ، قصه ی بدی است » با خودم گفتم یا ایشان خیلی حرفه ای است و می خواهد گوش ها را تیز کند یا خیلی ناشی . فرض دوم را در جا خط زدم زیرا ایشان سالهاست جلسات آموزشی دارد کتاب دارد سابقه دارد موهایش خاکستری شده و از این جور چیز ها . اما آخر نخوانده که نمی شود سر قصه را برید نگاهی به حاضرین دور میز که بیست و چند نفری می شدند انداختم و سعی کردم از حرکات دست و پوست صورت و ابرو و لب و دماغشان علائمی مبنی بر تعجب یا مخالفت ببینم . اما نتیجه این شد که نگاهم در نگاه تعدادی از ایشان گره خورد و فرصت فراغ تری برای ملاحظه !‌کاری . این را در دفترم یادداشت کردم و زیرش خط کشیدم تا ببینم بعد چه می شود. آقای الف امر به خاموش کردن موبایلها دادند ، یک لیوان آب خوردند و شروع به قرائت کردند . اما هنور چند سطری جلو نرفته بودند که به فعل یک جمله گیر دادند چند لحظه ی بعد علائم نگارشی در چند جمله و …

گفتم نکند راه و رسم نقد داستان توی پایتخت این جوری است که مدام حس خواندن قصه را قطع کنی و مثل ملا لغت ی ها به کلمه و فعل گیر بدهی آْن هم به داستانی مربوط به ۴۱ سال پیش با رسم الخط و زبان چهار دهه ی پیش در یک اثر چاپی که می توانسته اشکالات چاپی هم داشته باشد ندیده بودم در حین خواندن به پرو پای قصه بپیچند فکر می کردم باید قصه خوانده شود دیده شود بعد صحبت کرد اما آقای الف آرام و شمرده قصه را می خواند و مدام تذکر می داد که انگار گلستان الان نشسته است در جلسه و سرا پا گوش . نیم ساعتی گذشته بود که یک باره آقای الف سکوت کرد. من که بر حسب عادت در هنگام خواندن قصه در جلسات چشم هایم را می بندم و تمرکز می کنم از خیر بستن چشم گذشته بودم عینکم روی میز بود وسر به زیرباخودکار و دفترم ور می رفتم . سکوت که طولانی شد عینکم را به چشم زدم . آقای الف متفکرانه به کتاب خیره شده بود  گویی چیز تازه ای دیده کتاب را به سمت حاضرین چرخاند و گفت :‌ یعنی چی این دیالوگ ؟ اول فکر کردم نکند کلمات خاصی را جا انداخته ام یا عبارت خاصی را گلستان به کار برده که اشاره به چیزی است و من حواسم نبوده اما وقتی یک بار دیگر و یک بار دیگر و باز هم …آقای الف دیالوگ را تکرار کردند دیدم چیزی نیست . آن چیزی گه آقای الف مد نظر داشت آشی بود که کم کم برای گلستان هم می خورد تا جا بیفتد …



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات