۸۵/۰۵/۱۲

…..می گفت :  « با تو بودن محاله » . آن روزی که من به پوست خیاری که توی سطل زباله متعفن شده بود فکر می کردم همه اش به چشم های خمارم زل زده بود و خیال داشت چیزی بفهمد . فهمیدن البته همیشه به رفتنی می ماند که آخرش به سرشکستن منتهی می شود. می گفت: « نمی خوام بیای» حالا من که خیال داشتن بمیرم تکلیفم هنوز با فرداهای نیامده معلوم نبود و پنجره های آپارتمانم چهار طاق نمی شد و من حوصله ی حتی روغن کاریشان را نداشتم و ترجیح می دادم توی هال بیست متری بنشینم و با کانال ها ور برم .می گفت : « ای فتنه بکش یا بنوازم » نمی خواستم حرامش کنم . تمام شدنش فی الفور ممکن بود آرزوهای فرو مرده ای را در ذهن سفیدم رنگ بزند .حتم نمی دانست که طاقتم چقدر زیاد است حتی نمی دانست آن لحظه ی گرم شکلاتی برای من کی منعقد می شود . یک بار گفت : « تو همه ی دنیا می » چطور می توانستم برایش آن معادله ی ساده ی چند مجهولی را حل کنم وقتی برای یکبار حاظر نشده بود بفهمد که هنوز به آن پوست خیاری فکر می کنم که توی سطل زباله متعفن شده است و برایم ارزشی برابر با بوی خمیری است که زیر وردنه پهن می شود و سفیدی آرد های ریخته ی قاطی شده باخاک های سیاه زیرمیز شاطر مکمل همه ی آن عصر های پنچ شنبه ای است که مادر بزرگ از قبرستان بر می گردد و آردهای سیاه را جمع می کند . آرزو به دلم مانده بود که یک بار هم که شده بگوید: « آزارم کن چو چشم خود بیمارم کن من ز جفایت دلشادم » اما نگفت . شاید از ذهنش عبور کرده باشد اما نگفت یا نخواست که بگوید . هربار در طلاقی نگاه های فریب کارش بیشتر دلم می خواست با آن رادیوی آلمانی که توی سلمانی دیده بودم ور بروم سرم را یک وری کنم گوشم را به بلندگو هاش نزدیک کنم موج یابش را بچرخانم و خودم را توی آینه ی سلمانی ورانداز کنم و ژست پیر مردهایی را بگیرم که هنوز قدر رادیو های آلمانی چهل سال پیش را می دانند و حواسم باشد که چین گوشه ی لب مردی را که قیچی توی انگشتانش ورز می خورد از حافظه ی کوتاه مدتم پاک نکنم . شاید اگر روزی به او  می گفتم همه ی آزارها از دست تو نیست و کار از جای دیگری گره خورده و اشک های من قرار نیست واقعا  برای همه ی آن لحظه های ماندنی که از دستم پریده اند چکه کنند می شد به یک پوزخند ملیحی حتی بسنده کرد که از پشت شیشه های رفلکس آپارتمان روبه من ماسیده است . از قرار اما گویا گفته بود : «  کی ز وفا جانب ما بازایی » و من ، منی که هرگز نتوانستم در هیچ قراری برایش ثابت کنم باز آمدنم همیشه حاصل جمع و جور کردن حس ماس مالیده شده ی یک ملودی فراموش شده است که می تواند به من توان ژنریک مخملین عطا کند فقط توانستم اینجا توی  هال بیست متری تنها بنشینم ، با کانال ها ور بروم و پرده ی صماغم را بی اراده به کنکاش  بی ثمری عادت دهم. غافل از این که هرگز نخواست عاتی را _ که دست خودش نبود _ حتی کنار بگزارد و از من در باره ی آن شب زمستانی سوال کند که بوی سوختگی لاستیک کمپرسی با سرمای زمستان مترادف شده بود و هرکدام که زودتر می آمد دیگری را با خود جلو می کشید و مردان کاپشن پوشی را که با کلت و چاقو گشت میزدند به یادم بیاورد تا من بی معطلی همه ی آن اطوار های فرو خورده را برایش نشخوار کنم . اما نخواست و نپرسید و من هم هیچ وقت چیزی نگفتم تا بعد ….

 

 

 

 



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات