۹۰/۰۹/۱۰

 نویسنده ی این قصه ( آشناست !) از روزی که آن را نوشته بد جوری عذاب وجدان گرفته همه اش می گوید ” قصه ی خوبی نیست ، چرا اینطوری شده ، شبیه گزارش شده ، ولی من که نمی خواستم گزارش بدهم “. چرخی میزند و باز برمی گردد به من می گوید “قصه ی خوبی شده ؟” من هم لب و لوچه ام را ور می چینم و سرم را کج می کنم و این  بیشتر او را به شک می اندازد . می داند حداقل در این یک مورد ! با کسی تعارف ندارم . از من خواست آنرا برای «سخن» و «دیباچه» بفرستم تا نظر بقیه را بداند . منهم گفتم بمن چه این تو و این هم کامپیوتر. چشم غره ایی رفت و گفت به درک . کفرش درآمد .بیست و پنج بهمن توی مراسم خواندش و تقدیمش کرد به من !! ولی من ککم نگزید . اما دلم رحم آمد .حالا برای رضای خدا قصه ی  این نویسنده ی آشنا را نقد بفرمایید انشااله جبران می کنیم….

 شمر تعزیه

ایستاده ام کنار چادر گروه ، مردم آمده اند که تعزیه ی خیابانی را ببینند. محوطه ی خالی زمین ورزش را ، ردیفی از کاج ها ، از پارک شهر جدا می کند . علم هاو کتل ها ، گهواره ی شیر خوار ، اسب هایی که پُرّه می کشند و پاها را خم و راست می کنند با سوارانی سرخ پوش در میدان آماده اند . گروه مارش با طبل های ایستاده ی بزرگ در اطراف و کاروان اسیران ، زنانی که روبنده های سبز و چادر های سیاه دارند در وسط ، کودکان با لباسهای بلند عربی با سرورویی خاک آلود و چهره هایی غمزده که گاه به نشانه ی گریه دستی بر چشم دارند ، طرف دیگرصحنه  ایستاده اند ، مردی با شلوار جین و لباس سفید ، کنار چادر گروه ایستاده به نظر می رسد کارگردان گروه است . گریم پر رنگ دور چشم و میان ابروها با سبیلهای مصنوعی نشان میدهد که این چهره ها از سپاه دشمن هستند . آن که از میان سرخ پوش ها کلاهی با شرابه های آویزان به سر دارد، همان سرخ پوش سوار بر اسب ، لابد شمر تعزیه است . سرخ پوشان با دستور کارگردان ، کاروان اسیران را به میدان می رانند سرخ پوش ها محاصره شان می کنند زنان نمایش، کودکان را در آغوش می گیرند . صدای گریه ی کودکان بالامی گیرد . حالا نوبت شمر تعزیه است که سوار بر اسب بتازد . مردمک های چشم های روستایی اش را رو به مردم تماشاچی می دراند . چفیه ی چهار خانه ایی زیر کلاه پوشیده که دنباله اش روی شانه ها افتاده . جولانی می دهد . با چوبدستش هوا را می شکافد به نشانه ی فرود آمدن بر اسیران ، کودکان محو تماشای اسب ها و صحنه اند .مردی در حالیکه با دست به میدان اشاره می کند چیزی به بغل دستی اش می گوید که نمی شنوم . بر دهل ها می کوبند . سر ها را بر نیزه ها به هر سو می چرخانند ، بازیگری که انگار نقش یک ناظر را دارد به میدان می آیدو قطعه ایی حماسی می خواند ، بازیگرانِ دیگراز جای خود حرکتی نمی کنند شمر تعزیه بی توجه به نقش با چوبدست نازکش صدای حزن آلود دهل ها را به آرامی ضرب گرفته بر شانه و با دست دیگر به پوزه ی اسب دست مهربانانه ای می کشد اسب سری تکان می دهد و سوراخ های دماغ را گشاد می کند . کارگردان گروه به او نزدیک می شود و چیزی می گوید . مرد بال چفیه را نقاب صورت می کند و حالا تنها چشم ها هستند که بیرون مانده اند . پا را آرام به پهلوی اسب می زند و یورتمه می رود چرخی می زند و چوبدستش را در هوا تکان می دهد شلاق وار . اسب شیهه ی خفه ای می کشد .کاروان اسیران را دور می زند . زنان پیچیده در روبنده کودکان را از مسیر عبور اسب به یک سو می کشند و سوی آسمان استغاثه می کنند گریه های کودکان ،نوحه و دهل .

شمر تعزیه دوباره سر جای اولش بر می گردد چتریِ کوتاهِ مو ، ریخته شده روی پیشانی و بالای آن چشم ها. تا مردی که نقش ناظر را بازی می کند زبان حال زنان اهل بیت را دکلمه کند ، شمر تعزیه کودکی را که بهانه ی اسب راگرفته چند دقیقه ایی بر زین می نشاند بال چفیه را از زیر چشم ها باز کرده وبی توجه به کودک به سخنان حماسی مرد گوش می دهد کودک را به مادرش می دهد.  مردی دیگر را از گوشه ی بالا زده ی چادر می بینم با موهای مصنوعی مجعد . سبیلی پرپشت و کمربندی آیینه کاری شده که تنگ به کمرش بسته شده است. شمر تعزیه اسب را رها می کند و گوشه ایی می نشیند چشم ها ریز شده ، لب ها بر هم فشرده ، چمباتمه زده کنار چادر گروه ، دود سیگار را می بلعد وبا ولع سیگاری می کشد در این فاصله دارند صحنه را عوض می کنند و گروه تعزیه داخل چادررفته اند . صحنه عقب یک پیکان بار ، چیده شده . سر میان طشت زرد به نیّت طلا . دو مرد فربه و خندان هرکدام تاجی بر سر ولباسی جبه مانند بر تن ، رو به تماشاچی ها مدام می خندند با انگشت اشاره به طشت طلا .کبوترانی بر گهواره ، بی بال زدنی  و رنگ که به جای خون شتک زده بر پارچه ی توری گهواره . اسب ها می تازند .مردم همهمه می کنند و بچه ها چیپس و پفک می خورند. یکی از گروه است لابد که تماشاچی ها را به عقب می راند تا جای بیشتری باز شود و سرخ پوشان بتوانند سوار بر اسب جولان بدهند . کلاه زره داری که نشانه ی شناسایی شمر از دیگر سرخ پوشان است بر سر آن مردی است که از گوشه ی چادر دیده بودم . کارگردان نقش را به دیگری داده ؟!

حالا شمر تعزیه فقط مثل یک پیاده نظام معمولی دور و برکاروان اسیران می چرخد شمر دوم ضربه ی محکمی بین گوشهای اسب می زند . نیم چرخشی می زند اسب و یورتمه می رود . ضربه نمایشیِ دیگر را به واقع بر شانه ی نوجوان اسیر فرود می آورد و او را با خشم از جا می جهاند ضربه دیگر را در کاسه های خالی آب که دستی به صورت نمادین به آسمان گرفته . جمعیت کمی خود را عقب می کشد همه ی نگاه ها به شمر تعزیه دوخته شده . طبل ها می کوبند:  یک یک ،دو ، یک یک ،دو

چشمها خیره ی سوار شده است، ترس است شاید که این طور همه را مسحور خود کرده ، سوار باید این را دریافته باشد که تازیانه اش را بر پهلوی اسب فرود می آورد.  اسب شیهه می کشد « بتاز تازیانه ات را فرود آور بر هرچه و هرکس که می خواهی» فرصت را از دست نمی دهد شمر « از روی گرده ی اسب به چشمهایی که مرعوب تو و چرخش های تو هستند نگاه کنی و میل به جولان و چرخشی از این دست را در نگاهها ببینی » شیفته ی این فضا ، شمر تعزیه نقش را انگار فراموش کرده .یکی شده با نقش درون خود ، جولان می دهد با ضربه ایی شلاق وار بر اسیران و ضربه ی زانو برای تیز تر کردن حرکت اسب.  به وجدآمده محکم تر می نشیند بر اسب.  چانه روبه بالا در حالی که باد در اطلس سرخ پیراهنش موج انداخته است. کارگردان جلو تر آمده و به جمعیت نگاه می کند مردم در سکوت با چشمانی خیره به جلو هنر نمایی عجیب مرد را می نگرند با اشاره ی کارگردان شمر تعزیه به سمت او می رود همچنان با گره ایی در ابروها حالا فقط طبل می کوبند : یک یک، یک ، دو  سه

نی را برای حزن آلود شدن فضا به کوبش طبل ها اضافه می کنند مرد پیاده می شود سرخ پوشان دیگر هم.  مردم با چشم دنبالش می کنند.  زیر چشمی جمعیت را می پاید کنار چادر نمایش سیگاری می گیراند و در سردی هوا دودش را با ولع و نگاهی تیز بیرون می دهد حالا کلاه زره دار شمر دوباره بر سر مرد اول است سوار بر اسب شده ، دست نوازشی میان گوش های اسب می کشد پا ها را آرام بر پهلوی اسب می زند به نشانه ی حرکت و چفیه را محافظ چهره وباز تنها چشم های روستایی اش دیده می شوند و دوباره انگار یادش می رود چتریِ موها را که بر پیشانی ریخته شده اند وبالای آن چشمها ، زیر کلاهش پنهان کند. تا کاروان اسیران بگذرند و سرهای بر نیزه و نوبتش برسد که جولانی بدهد صدای محزون نی را ضرب می گیرد بر شانه.  جمعیت جلو تر آمده اند مردی در حالی که به طرف کودکش خم شده اشاره ایی به سرخ پوش می کند: « این شمر است که در کربلا ….» صدایش در هم صدایی نفرین دیگران گم می شود : « لعنت بر شمر »‌

شمر اول ، شمر دوم ،کاروان اسیران ، سواران سرخ پوش ، دومرد فربه ، گهواره با کبوتران نشسته بر آن وکاروان اسیران دو بار در میدان می چرخند و به نشانه ی پایان نمایش از مقابل چشمهای خندان تماشاچی ها می گذرند ویک به یک واردچادر گروه می شوند .کارگردان را می بینم که با تحسین به شمر اول و دوم می نگرد  .



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات