۸۹/۰۹/۱۰

 «مرد» از عصر گرفته بود .نمی دانست چرا . چیز بیخودی افتاده بود به جانش ، رهایش نمی کرد. رمانی راکه چند روز از خریدش گذشته بود نتوانسته بود تمام کند. پاییز با سرمای زود رسش به آخرمی رسید…. «مادری» زیرلب بی که خواسته باشد اسمش را بگوید آب دهانش را قورت داد.  گفته بود : « هزار ساله باشید هر سال از قبل هندوانه ها را گِل می گرفت و روی رَفَک می گذاشت تا خراب نشوند » و «هزار ساله» را طوری می گوید انگار که مَردَش …

مرد، پسرش را پنج عصر از مهد نزد «مادری» برده بود و شب که با زنش برای بردن پسر آمده بودند هنوز رخت خواب مختصرش پهن بود . مرد با بی میلی پسر را بوسید زن گفت : «سلام مادر» زن  آهسته گفت :« یه چایی بخوریم بعد بریم »

مرد هورت آرامی کشید و به یک آهنگی قدیمی فکر کرد که شب قبل در جایی کسی خوانده بودش چشم هایش رامالاند …. ناگهان فکر کرد چطور می شود هندوانه ها را روی رفک چید تا نیافتند می خواست ازمادری بپرسد ….” محمدرضا زنگ زد. گاز می خواهد قطع بشود دنبال کپسول می گردد” …. زن گفت : “مریم چرا خونه رافروخت خریت کرد این چه کاریه میخواد پولا را چه کار کند الاغ”… و برگشت طرف مرد : “کی هندونه می خری باید امشب جای شام بخوریمش پنیر هم هست چیزی درست نکردم حوصله هم ندارم ” مرد چایش راتمام کرده بود . پسر اتاق را به هم زده بود و خورده های بیسکویت ویفرش را روی قالی پخش کرده بود زن لب گزید مادری گفت : “چه عیبی دارد جمعش می کنم ” زن گفت ” پاشو بریم ”  مرد فلاکس را کشید و لیوانش را پر کرد .مادری گفت :” کجا فردا که تعطیله امشب بمانید” مرد گوشه هایی ازآهنگ یادش آمده بود :…. تو نازنین یار منی … تو یارو غمخوار منی … من که میمیرم….من که می سوزم… چرا دور از منی … “ 

مادری گوشه ی در ایستاد چشمش را به چرخ های موتور دوخته بود : ” سردتان میشود ” زن گفت :” الان میرسیم”  پسر دست تکان داد: “خداحافظ ” زن پشت مرد کز کرد وسط های کوچه گفت : ” پس کی باید پالتو بخرم یخ زدم “ باد سرد ازدستکش های کاموایی و سیاه مرد می گذشت وقت گذشتن از مقابل مغازه ها چشمش دنبال هندوانه بود.  سرش را برگرداند :” این سلندیوم عجب صدایی دارد ” زن با لرز گفت :” کی؟” مرد گفت : “سلندیوم” زن گفت “آره”

مه رقیقی کم کم جان می گرفت و صورت پسرک را خیس می کرد ….



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات