۸۶/۰۸/۱۷

از همه چیزهای عالم / به پرنده شبیه ترست / قفس می گذارم / در می گشایم / دانه می نهم / گاهی می آید / نه که دانه را دیده باشد و / قفس را نه / آیین بازی را دوست دارد / برایش پیاله ای آب باید نهاد/ تا غوطه ای بزند / پری بیفشاند / در باید گشوده باشد / زنهار ! / صبور باید بود /طمع نباید کرد / واگرنه / ازهمه چیزهای عالم / به باد شبیه تر است.      (عبدالعلی عظیمی // بانام گل// نیلوفر ۶۹)

 خاطرات مثل باد می مانند. تند باد شاید. نمی توان جلوی رفتنشان را گرفت . همان طوری که گاهی نمی دانی کی آمده اند . کی می داند  آدمها ، لحظه ها و حرف های امروز جزء خاطرات فردا هستند یا نه .   اصلا چه اهمیتی دارند؟ که یک روز ـ شاید سالها بعد ـ در یک زمانی که فکرش را نمیکنی ناخود آگاه به سراغت بیایند و بعدمثلا خوشحال یا اندوهگینت کنند ؟ اگر این سالها مثلا بیست سال قبل باشد در روز هایی که تو مثلا پانزده ساله بوده ایی و اگر آن یک روز یک صبح لعنتی زمستانی باشد که تو سرما خورده ایی و  تنها در خانه زیر لحاف چپیده ایی تلفن قهوایی توی آن اتاق زنگ بخورد و تو باز زحمت گوشی را برداری و صدای نازک و نرم ناآشنایی  از آنطرف سیم از تو بخواهد به سوال جدولی اش پاسخ بدهی و تو قطع کنی و باز و باز هم ،  و سمج بشود و سمج بشود و این سماجت را یکسال ادامه بدهد و در همه ی آن یک سال تو را بازی بدهد. گاهی تو را بخنداند گاهی بگریاند با تو از فیلم و کتاب بگوید و تو بفهمی که او مثل بقیه نیست و تو مثل همه ی پسر های پانزده ساله شبها به او فکر کنی و او هیچ گاه خودش را به تو نشان ندهد و باز همیشه یک چشمت به گوشی قهوای رنگ آلمانی باشد و چشم دیگرت به به به به نگاه های غضب آلود پدر و دبیرستان را برای ساعت دوازده و نیم تحمل کنی تا عصر و دلت له له بزند مثل همه ی پسر های پانزده ساله که او را ببینی فقط برای آن که بدانی چه شکلی است ! و همیشه در مسیر در خیابان  همه را نگاه کنی و فکر کنی که آن صدا می تواند روی کدام چهره فیکس شود و تو در خیالت آدمهای زیادی بسازی و فکر های زیادی به سرت بزند و نقشه های زیادی بکشی و همه ی آنها برای خودت باشد و به کسی نگویی و نخواهی بگویی و یک روز در پایان «اشک مهتاب» مهدی سهیلی را با یک خود نویس برایت بفرستد و مثل همه ی پایانهای تراژدیک دل نازک آن پسر پانزده ساله  در انتظار رها رشود و پسر مدتها بغض کند و بعد هم زمان و زمان و زمان وهمه چیز که در صندوق کوچکی بایگانی می شود که شده است . و بیست سال بعد در غروب یک روز زمستانی موبایلت زنگ بخورد و شماره ایی نیفتد و ناگاه صدایی که این بار چندان نازک نیست اما نا آشناست تو را در دهلیزی قهوایی رنگ فرو ببرد و فرو بروی و پرتاب شوی به خاطرات نوجوانی و خنده ات بگیرد و احساس کنی که هنوز پانزده ساله ایی و کیف کنی که دیگر گوشی قهوایی رنگ آلمانی توی آن اتاق نیست و پدر که تو را غضب آلود نگاه کند . و چیزی زیر پوستت بدود و تصمیم بگیری خاطره ی یک صبح زمستانی پسر پانزده ساله ای را برای زنت بگویی و خودت را خلاص کنی که می کنی .

 

 

 

 



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات