۸۸/۱۱/۰۳

هوا بوی نم گرفته بود. نرمه بادی که از عصر شروع شده بود تن « شیخ » را لرزاند . در چوبی دولنگه ی حجره را بست و نعلین هایش را پوشید و هیکل نحیف و استخوانی اش را که زیر عبای نازک سیاهش کوچکتر می نمود جلو کشاند. آنهایی که بعد از نماز عشا برای پرسیدن مسئله آمده بودند زیاد خسته اش نکرده بودند . حرف ها زود تمام شده بود . در آن سه سالی که از اطراق شیخ در یکی از حجره های کوچک اطراف مقبره ی «شاهرکن الدین» می گذشت با مردم خوب جوشیده بود

 اهل آنجا نبود بعد از آن خوابی که دیده بود از سمنان با کاروانی که به عراق می رفت خودش را به اینجا رسانده بود . چیزی به کسی نگفته بود. اگر چه بعدها خادم مقبره حرف هایی زده بود اما شیخ بی آنکه چیزی بروز داده باشد مردم را شب های جمعه به حجره اش کشانده بود .خادم گفته بود شیخ از او خواسته است صبح اولین روز بعد از عید فطر اولین سالی که به آنجا آمده بود سمت راست مقبره را دو متر حفر کند آنجا دو قبر آماده خواهد دید . خادم گفته بود شیخ راست گفته است . می گفت شیخ گفته است یکی از آنها مال اوست و دیگری مال اولین شیخی که بعد از او میمیرد  مقبره حیاط بزرگی داشت با درخت های نارنج و کُنارهای قدیمی و قبر هایی که اینجا و آنجا صاحبانشان بنا به وصیتی یا سفارشی دفن شده بودند . شیخ زیر یکی از نارنج ها ایستاد و بو کشید . از وقتی آمده بود به آن شهر از پاییز بیشتر خوشش آمده بود اینجا پاییز جور دیگری بود هوایش بوی بهارمی داد . بوی فاشها ی نارنج آدم را مست می کرد و هر نرمه باد و نم نمی آنها را روی زمین می ریخت . شیخ خَم شد و مشتش را پر کرد وبو کشید وتوی جیب لباده سراند . صدای «شوپِِلشکها» قطع نمی شد.

خادم فانوس را گذاشته بود بین خودش و او ، نشسته بودند روی خَرند کنار مقبره . از وقتی که خادم نامه را به دستش داده بود آرامشش به هم خورده بود زمینِ آجر فرش خَرند سرمای پاییزی را گرفته بود و شیخ با آنکه نامه را چند بار از سر تا ته خوانده بود آما باز زل زده بود به کاغذی که زیر نور فانوس زرد تر می زد. خادم در سکوت وبه آرامی تنباکو ها را توی کاغذ جا داد و با زبان، لبه ی آن را تر کرد. نوکش را پیچاند و از سر دیگرش توی دهان گذاشت و با فانوس روشنش کرد و با خودش فکر کرد حتما نامه ایی که حاکم سمنان برای شیخ فرستاده است حرف های مهمی دارد . شیخ چیزی نگفت او هم چیزی نپرسید اما بعد ها برای مردم گفته بود که شیخ آن شب تا صبح کنار ضریح مقبره تا صبح با شاهرکن الدین حرف زده است و گهگاهی که پنهانی زیر پنجره می آمده است صدای گریه ی شیخ را شنیده است .

بعد از نماز صبح شیخ وسایل مختصرش را جمع کرد و منتظر ماند تا درشکه ی فرستاده ی سمنان از راه برسد . خادم کنارش ایستاده بود و حرفی نمی زد . آفتاب تازه از نوک گنبد فیروزه ایی مقبره نوک زده بود که صدای زنگوله ی اسبها توی کوچه های خاکی شهر پیچید شیخ هر از گاهی سر بر می گرداند و با چشمان نمدار گنبد فیروزه ایی را نگاه می کرد و به نرمی سرش را به جلو خم می کرد. لباده ی شیخ هنوز بوی فاش می داد



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات