۸۵/۰۱/۲۰

 مدتی است در فکر برگزاری مراسم بزرگداشتی برای یک شاعر فراموش شده ی شهرم هستم ، محمد تقی ناهدی دزفولی شاعری است که یکصدو بیست و پنج سال پیش به دنیا آمد و پس از هفتادو دو سال زندگی از دنیا رفت ( ۱۲۶۰-۱۳۳۲) حتما در یک فرصت دیگر از او حرف خواهم زد اما چند روز پیش در لابه لای اشعارش به یک بحر طویل برخوردم . این قالب شعری را خیلی دوست دارم وهمیشه متاسف بوده ام از این که امروزه دیگر کسی از آن استفاده نمی کند . اگر کسی بگوید دوره دوره ی مینیمالیسم است و آدمها فرصت ندارند و از این جور چیزها از حالا بگویم که یک چشمک از من طلب دارد !

(( بارک الله و دو صد به به از این طالع و اقبال و از این سختی امسال ز دست زن و اطفال نه من مالک ملکم ، نه دلیرم نه سترگم نه بکف ملکی و مالی نه رئیسم به محالی نه مرا دفتر و فالی نه محدث بمنابر نه معبد به معابد نه بکف ثروت نقدی نه مرا دفتر عقدی نه منجم به ستاره نه موذن به مناره نه منم دزد خیابان نه چپوچی به بیابان نه مدیر و نه دبیرم نه بکف شاخ نفیرم نه من آن واعظ شهرم که رسد از همه بهرم نه ربا خوار ولاتم نه پی اخذ زکاتم نه من آن رند محیلم نه به صلحیه وکیلم نه منم شیخ جماعت که برم صرفه ز طاعت به خدا بی کس و بی مونس و هم مفلس و خوار برِ جمله ی شهرم من و یک قامت دالی بسر ِ مشت عیالی چکنم گر نزنم داد به در گاه خداوند، کنم عرضه خدایا برهان زین الم و درد زمانی دل مارا، آفرین بر من و این محنت و این درد که دارم ، زنک ی بد گل و بد هیکل و بد خو، سر ِ او بی اثر از مو دهنش معدن هر بو قد او عرعر و گردن کج و احوال مژه اصلا که ندارد بجهنم ، لب او قلیه ی جاموس به هر شر شده مانوس ،ولی با همه ی این همه اوصاف ورا هست زبانی چه زبان وخ چه زبان خنجر بران که زهر فحش مسلسل نشود هیچ معطل ، چَمَد اندر بر ِ منقل به شب و روز زند ناوک دل روز بقلب و جگر من ، نه مرا پای قراری نه بسر ،خویش و تباری که رها سازدم از دست زن خویش که تا باقی عمرم دل ِ آسوده نشینم متحمل نشوم اینهمه اندوه و جفا را ، دی سَحَر خسرو خاور نشدی جلوه گر از شرق که چون شعله ای از برق بیامد به برم ریش مرا داد تکانی که ز شرحش نتوان دم زنم ،آنقدر مرا فحش عرین داد که بیزار ز جان گشته بدم  ، جیغ به من زد که ز جا خیز برو زود ببازار بخر پیرهن از بهر من زار ، یکی کفش ستان بهر من اما نه از آن نوع که سابق بگرفتی تو ز استاد حسن چونکه لایق پوشیدن ما نیست ، بسلامت نکنی کار که چون تو خَر بی عار ندیدم به جهان ، نه به سرت هوش نه بر کله  ترا گوش ، گمانم که تو کوری به بر خلق و تو بوری نه ترا هست حیایی نه به درد تو دوایی نه کسی تا که زند چند قفا بر تو که تا شاد کند این دل غمدیده ی مارا ، گفتم ای طاق به زشتی ، زبدی بدتر گشتی جگرم را تو برشتی ، دِ برو از بر من چند دهی فحش ، چو بشنید ز من این سخن آنگاه چنان زد به سرم چوب بفریاد و فغان گفت بیائید و بگیرید و ببندید همین احمق الدنگ ، دلم زو شده دلتنگ ، یکی سنگ بزد بر کمرم ، سرخ ز خون کرد سرم دست مرا سفت تکان داد مرا کرد برون و پس از آن گفت برو چون تو نخواهیم چنین بی سرو پا را ، کرد بیرون چو مرا جفت جفا کار ، شدم داخل بازار  نه یار و نه مدد کار سری غرقه ز خون و بفلک آه درون و که بناگاه ز صلحیه بَرم یک نفر آورد پیامی که زنت کرده شکایت بنما زود وکیلی که شود بر تو وکیل و پس از آن در صدد افتاده ، وکیلی بگزینم مگر این قلب حزینم بکند شاد ، ز جفتم کند آزاد که تا آنکه در این آخر عمرم دل آسوده نشینم بکنم شکر خدا را ،ناگه از دور وکیلی سر ره دیدم و در خدمت او رفتم و گفتم همگی شرح دل خویش ، به من گفت مخور غصه که من چاره ی دردت بنمایم ، برهانم ز زنت ، شاد کنم جان و تنت لیک بیک شرط ، کنی دست تو در کیف و اول حقِ … پس از آن حقِ … دگر حق ِ … بدفتر بشمر مبلغی از زر که بدیشان بدهم بعد بده حق خودم را ، الغرض برد ز من مبلغ یکصد تومن و گفت بیا در عقبم ، برد به صلحیه و بنشست ، پس از چند تَنَح نح  لب خود باز چنین کرد و اما و فَاما ، بدان حضر ت آقا ، چنین است و چنانست  زنو گفت و اما و فَاما و پس از چند و اما و فَاما بمن گفت برو زود برون کار درست است ، به یک مجلس دیگر بدهم خاتمه این کار شما را



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات