۹۰/۱۰/۱۰

 

ما» قصه می نویسیم . قصه ی آدمهایی را که هر روز و هر شب به آهستگی از کنارمان می گذرند . آنها را می بینیم ، می بوئیم و می شنویم .گاهی در هم تنیده می شویم و گاه فاصله می گیریم . خودمان را جای «آنها» می گذاریم و به جای آنها گریه می کنیم . آدم می کشیم ، می خندیم ، کلک می زنیم ، احمق می شویم و هزار کار ناکرده ی دیگر . ما وقتی به هم می رسیم تنها یک چهره داریم اما وقتی با سینه ی سپید کاغذ تنها می شویم هزاران چهره .

درست مثل همان سوسک سیاه بد ترکیبی که برای راه بردن به دل نازک دختر پادشاه به مدد طلسم جادویی به اندرونی وارد می شود و در لحظه ایی پوسته ی خشک و سیاهش ترک برمی دارد و از درون آن جوان خوش بر و روی بلند بالایی بیرون می آید که آنا” دختر را یک دل نه صد دل عاشق خودش می کند .

راستش از شما چه پنهان همیشه وقتی مادر بزرگم قصه را به اینجا می رساند دلم نمی خواست جوان خوش بر و رو دوباره به جلد سوسکی خودش برگردد . اما چاره ای نبودجوان عاشق باید خیلی زود قید نشستن در کنار دختر پادشاه و رازو نیاز با او را می زد و برای آنکه رازش فاش نشود به هیئت پیشین باز می گشت . در این لحضه بی اختیار به مادر بزرگم معترض می شدم : « آخه چرا ؟»

آنروزها نمی دانستم که این بخش، تعلیق دراماتیک قصه ایی است که باید مرا و ذهن کنجکاو مرا به دنبال خودش بکشاند . وقتی در پایان قصه دختر زیبای پادشاه در یکی از شبهای ملاقات دور از چشم جوان ،جلد سوسکی! را به آتش می کشید و جزغاله می کرد شادمانه در پوست خودم نمی گنجیدم و به هوش سرشار دختر آفرین می گفتم . آن روز ها تصور من از «جلد سوسکی»  چیزی شبیه لباس بلند خلبانی بود که با یک زیپ سرتاسری از یقه تا مچ پا امتداد داشت و جوان می توانست هر بار زیپ آن را باز کند یا ببندد . اما سالها بعد وقتی یک روز صبح «گریگوری سامسا» در داستان مسخ کافکا از خواب بیدار شد و دید که تبدبل به حشره ای شبیه سوسک شده است همه ی تصوات کودکانه ام به هم ریخت . دیگر نتوانستم به تخیلم اجازه دهم که برای این موجود عجیب و جدید زیپی تصور کند که سامسا بتواند در تنهایی آن را پائین بکشد و خستگی در کند .

حالا وقتی فکرش را می کنم می بینم چقدر حس غریب و نزدیکی بین کافکا و راوی قصه ی مادر بزرگم وجود داشته است . هر دو شخصیت برای مخفی نگاه داشتن زیبائی های انسانی درون خود در پوسته ی حشره ایی زشت و بد ترکیب در می آیند . یکی سر انجام زمان را بر تمی تابد و بلاخره به مدد هوش دختر پادشاه پوسته را جزغاله می کند تا هم او و هم دیگران جوان را با همه ی زیبایی ها و عشق بی کرانش ببینند و دیگری تا ابد حشره را به حال خود رها می کند تا هر آنکس که عاشق دیدنی هاست خودش بیابد ، ببیند ، و سامسا را برای رهایی دریابد

 



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات