۸۹/۰۳/۱۰

 آخ که چقدر کور بودم ، چقدر در لاک خودم فرو رفته بودم . شما هر چه می خواهید بگوئید اما این دختر سرا پا محبت و سادگی بود ، یک پارچه عاطفه و احساس بود . مثل آفتاب بهاری که روی درختهای نارنج بیفتد ،‌ شاد وبا طراوت بود ، به همه چیز جان می داد …. همین دختر حال مرا فهمید و گفت : ” پس راسته که می گن : دلی که از دلی رنجید ، رنجید …. ” ؟

من جوابی ندادم . کتابش رابرداشت و رفت .

▄▄

دیگر نتوانستم به حرفهایش گوش بدهم چون گرفتار هیجان والتهاب عجیبی شدم حتی باید بدانید که از زن چشم سیاه صاحبخانه متنفر شدم دلم می خواست  از پنجره به کوچه پرتش کنم به یاد شوهر معیوب و بد قواره اش افتادم و آنا” حس کردم که فقط حسادت ، حسادت زنانه او را به این کار وا داشته است . می دانم که اگر شما بودید پنجره ی اتاقتان را می بستید و به کارتان ادامه می دادید اما من تصمیم گرفتم که تمام روز بعد پشت پنجره بنشینم .همین کار را هم کردم تا به زن صاحبخانه بفهمانم که نمی تواند با من بازی کند ….

بلند شد . با تمام حسرتی که می توانست در نگاهش جا دهد به اطراف نگاه  کرد . در عین آشنایی ، ناآشنا می نمود .همه چیزش ….

درست مثل هر بار دیگر مثل همیشه با شانه های فرو افتاده تمام راه آمده را برگشت، مقابل در رنگ و رو رفته ی خانه اش . خانه ایی با نمای آجری در انتهای کوچه باغی پیچا پیچ که شاخه های در هم تنیده ی نیلوفر از دیوار های کاهگلی اش بیرون ریخته بود  ایستاد . آنقدر که انگار تا ابدیت طول  کشید . بعد  توانست صدایش را که از پشت اف اف کمی رگه دار بود بشنود .

……

زن به زحمت سرفه کرد و مرد خلط هایش را با دستمال از دهانش گرفته بود و لگن را از زیر پاهایش برداشته بود و از اتاق رفته بود بیرون و صدای ناله های ضعیف و رنجور زن که از درد بودند در آن سوی در بسته ی اتاق محو و نامفهوم تر شدند .

و همه چیز از نو تکرار  شد . مرد، منتظر، چشم ها را  بست و رو به پنجره ی نیمه باز اتاق  ایستاد ونسیمی خنک بال پرده را  پیچاند و داخل آمد . مرد می لرزید . پنجره را  بست و همان جا  نشست و آه  کشید  و دستهایش را زیر چانه اش  گذاشت و فکرکرد . ساعت ها بی آنکه نگاه خیره و کنجکاو زن به صورتش دوخته باشد از پس پنجره ی نیمه باز به افق نگاه  کرد  به غبار سرخ رنگ غروب ها … غروب ها ….

من آدم خیالاتی و عجیبی هستم . شادی واندوهم به زمینه و علت خاصی احتیاجی ندارد . هوا و خلقم گرفته است و من اندوهگینم …. هر روز ، هرساعت حتی هر دقیقه حال و احساس دیگری دارم . شاید یک روز ممکن بود برای دیدن این   ـ دختر ـ  سرودست بشکنم و از شوق و انتظار روی پا بند نشوم اما حالا آرامم ، چه بیاید چه نیاید ….

ـ  هایده ، هایده ….

صاحب  این  عکس دختر همسایه ی ما بود . بوده . ،… خوب یادم است که مادرش حرف ـ یا ـ را به طرز خوشگلی می کشید اصلا  هایده  اسم آهنگ داری است … نمی دانی خودش چه لحن گرمی داشت . می دانی؟

ـ ” شما شعر هم میگی ؟”

ـ ” تا وقتی بودش می گفتم چطور مگه ؟!”

نگاهی به گلهای روی میز انداخت و بدون اینکه به صورتم نگاه کند گفت :

ـ “چقدر شما گل دوست دارید . از وقتی که من اینجا می آیم همیشه نرگس تازه روی میزتان هست …”

ببینید ، ببینیدبه چه سادگی ممکن بود هر دوی ما به خوشبختی برسیم و نور وحرارت را روی پوستمان حس کنیم اگر فقط همین مطلب روشن می شد اگر معلوم می شد که چه کسی گلها  را می آورد !…

من نمی توانم حرفی را در دلم نگه دارم . همینکه دیدمش این چیز هارا برایش خواهم گفت این التهاب وهیجان ، این غرور وقدرت افسانه ایی را برایش تعریف می کنم .او هم باید در این غرور و شادی شریک باشد شریک بشود … دیگر بس است تا همین جا . من همه ی گذشته اش را  می بخشم … شما را هم می بخشم البته اگر اجازه بدهید .

.چه زندگی عجیبی است این  ، عجیب .  خیال نداشته ام و نخواهم داشت که تغیرش بدهم  اصلاچراباید آن سکوت آبگون را تغیر بدهم. راه بهتری هم برای تغیرات هست که باید به آن فکر کنم من فکر می کنم ،  مثل همه ی آن روز هایی که نیامده اند. نخواهند آمد.

یا ممکن است  وقتی در یک بعد از ظهری مثل هر بعد از ظهر زمستانی سر و کله اش پیدا شود من مجبور بشوم مثل آن لحظه ی روشن ظهور ملکوتی تصمیم بگیرم. تصمیم بگیرم که با هم رستگار بشویم برای همیشه  .  تا مادرش باز حرف – یا – را با خوشگلی خاص همانطور ادا کند که ویرم بگیرد  انگشت سردم بر روی ماشه ی سرد اسلحه فشار بیاورد و یک لحظه ی بعد با هم درخون غلت بزنیم …. غلت بزند.  غلت بزنیم و غلت بزنیم و از لحاف سرخ عروسیمان پائین بیفتیم و غش غش بخندیم و بخندیم و بخندیم و بخندیم….



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات