۹۱/۰۲/۱۲

gfhjuچند ماهگی در عکاسی صبا خیابان طالقانی

حالا که این یاداشت را می نویسم  چند ساعتی از رفتن میهمانان گذشته و جشن چهل سالگی من تمام شده است. کیف پول ، ساعت مچی ، خودنویس ، ، گلدان ، ادکلن و … ماچ و بوسه و کیک و شیرینی  و خاطراتی از روزگاران گذشته که مرور می شوند . هفت و نیم صبح روز دوازده اردیبهشت ۵۱ ، بیمارستان افشار  دزفول شاید هنوز صدای ونگ ونگ کودکی را در یکی از اتاقهای زایمان آن به خاطر داشته باشد. آنچه در این چهل سال بر من گذشته حرفهای تلخ و شیرینی است که نه من حوصله ی نوشتنشان را دارم و نه احتمالا برای کسی جذاب باشند معمولا در یک چنین روزی گفتن از روز های سپری شده هر طور که باشد با یک حس نوستالژیک غم آلودی همراه است خاطرات خوبش به دل آدم چنگ می اندازند از این که دیگر تکرار نمی شوند و خاطرات بدش قلب آدم را می فشرد از این که وقوعشان نقطه های سیاهی هستند که پاک نمی شوند به هر حال گذشته اند و هر سال برگی شده است از کتاب تجربه .

چهل سال شاید زمان زیادی نباشد اما برای خودش عمری است «چهار دهه» که اگر خوشبین باشم دست کم می شود نیمی از عمر . من در یکی از حساس ترین مقاطع تاریخ معاصر ایران به دنیا آمدم آغاز دهه ی پنجاه خورشید ی زمانی است که محمدرضا شاه در اوج قدرت است و رفاه نسبی مردم، ایران را برای گشایش دروازه های تمدن آماده می کند  اما دیری نمی پاید که این سراب خودش را نمایان می کند کلاس اول من در «دبستان رازی» مصادف است با التهابات روزهای انقلاب و اولین خاطرات من با شعارها و اعلامیه ها و عکس ها و سرود های انقلابی شکل می گیرد و دوسال بعد با آوارگی ها و دربه دری ها و شوادون رفتنها و توپ و موشک و واژه ی منحوس جنگ که پر است از خون و ترس و وحشت و کشتار. دبستان و راهنمایی و بخشی از دبیرستان در جنگ تمام می شود و آخرهای دبیرستان که می شود روزگار «بازسازی و ریاضت» . سربازی که تمام می شود آغاز «اصلاحات» است و ورود من به جریان پر شتاب زندگی که مصادف می شود با جنگ قدرت آقایان برای بخور بخور ها و من مثل هزاران که نه میلیونها هم نسل خودم مجبور می شوم دلم را خوش کنم به (بل و سباستین) (دختری به نام نل) (اوشین) و (خانواده ی دکتر ارنست)و …

من هیچگاه فرصت نفس کشیدن نداشته ام و در تمام این سالها مجبور بوده ام خودم فرصتی برای نفس کشیدن ایجاد کنم کودکی ، نوجوانی و جوانی ام در مقاطعی گذشت که کشور همواره در بلاتکلیفی به سر برده است و حاکمان مدام وعده ی فردای بهتر را بشارت داده اند فردایی که هیچگاه نیامدو تنها مزه اش در دهانمان ماند من اما بیکار ننشستم  ادبیات یگانه مفری بود برای این تنفس . جریان پر التهاب ادبیات مرا در خودش غرق کرد آنجا دریایی بود که همه ی آن چیز هایی را که می خواستم و نداشتم یک جا به من می داد با آدمهای جور واجور رمانها زندگی کردم و در تخیلات دست نیافتنی کتابها رها شدم نویسندگان کتابها و مجلات دوستان و راهنمایانم شدند و کم کم من و آنها یکی شدیم ادبیات و کتاب و داستان راه زندگی را به من نشان دادند . دوستان نزدیکم ادبیاتی ها شدند میهمانی هایم مملو از ادبیاتی ها شد خشم و نفرت و عشق و دوست داشتن هایم نیز رنگ و بوی ادبیاتی گرفت . من کس دیگری شده بودم ….

می توانستم مثل بسیاری گوشه ای بنشینم ، دست روی دست بگذارم و منتظر بمانم بعد هم همه را متهم کنم که کاری نکردند اما این کار را نکردم خودم انتخاب کردم و پشیمان هم نیستم به اندازه ی توان خودم آشیانه ای ساختم برای تنفس .آشیانه ای که خودم اولین و شاید هم آخرین مسافرش باشم برایم مهم نیست دیگران چگونه درباره ی آن فکر می کنند برای من مهم تلاشی است که انجام می دهم رنگ و بویی که این تلاش به زندگی ام می دهد لذت بخش است و به فردا امیدوارم می کند نمی دانم میزان موفقیتم چقدر خواهد بود اما هرچقدر باشد حاصل تلاشی است که در این شهر کوچک و به اندازه ی اتاق پنجاه متری انجمنی است که سعی دارم پاکیزه نگهش دارم برخلاف خیلی کسان هیچگاه نخواستم دنیا را تغییر دهم شاید یک دلیلش این بود که فرصت این را یافته بودم که پیش از طلب کردن چنین آرزوی دست نیافتنی با ویکتور هوگو آشنا بشوم و از خواب خرگوشی بیدار بشوم. حالا در آغاز چهل سالگی لابد باید درست و حسابی بنشینم و عملکرد گذشته ام را مرور کنم و به قول مادرم در یادداشتی که همراه هدیه اش برایم نوشته بود مثل ناصر خسرو شاید دچار تحولی بشوم و زندگی ام از این رو به آن رو بشود مادرها که هیچگاه اشتباه نمی کنند  حتما چیزی می دانند باید فکرش را بکنم و برای چهل سال بعد یک تصمیم جدی تر بگیرم



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات