۹۰/۱۲/۱۸

index5به جلال زندگیت سلام ما را برسان … ما هم به سووشون می نشینیم اما نه با سوگ

 

خورشید راه افتاد و گردونه دار پیر غرغرکنان به سراغ پستوی آسمانی رفت. زیر لب گفت : نسلشان را از روی زمین بردار و همه را خلاص کن . اینها که آدم بشو نیستند . حیف ار آن جرقه هایی که از آتش دل خودت در سینه هایشان ودیعه گذاشتی ! جان به جانشان بکنی تخم و ترکه های آن عنتر حرف نشنو هستند . خودت  که بالای سرشان بودی چه بلاها که سر همدیگر درنیاوردند ، حالا می خواهی افسارشان را دست خودشان بدهی ؟  چقدر لی لی به لالایشان می گذاری ! چقدر به این وروجکهای زمینی رو می دهی ؟ از وقتی روی دوپایشان ایستادند ذوق زده شدی ، هی از نژادشریف انسانی حرف زدی . نژاد شریف انسانی ات را می شناسم ، اینطور که شنیده ام غیر از کشت و کشتار وضعیف چزانی هنری نداری …

سووشون/ چاپ هفتم /خوارزمی/ آبان ۱۳۵۳/ ۲۲۰۰۰ نسخه/ صفحه ی ۲۳۰


 



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات