۹۰/۰۸/۲۵

IMAGE634287905207812500

چه کسى فکرش را مى کرد که روز جمعه بیستم آبان ۹۰ در یک حمام تاریخى همه ى مصیبتهاى جنگ بر سرم آوار شود. قرار نبود اینطور بشود اما شد گاهی چیزى که هرگز فکرش را نمی کنى اتفاق مى افتد. محمود رحمانى فیلم مستندى ساخته است به نام مُلفِ گنَد این فیلم یک بازیگر دارد ( محمد غدیر زاده) که در یک اتاق در بسته خاطراتش را از جنگ بازگو مى کند سید مرتضى این فیلم را برای اولین برنامه اش انتخاب کرده بود و اکرانش را هم در حمام شاهرکن الدین که حالا تبدیل به کتابخانه شده است. هیچ چیز عجیبى وجود نداشت تعدادى از دوستان گرد هم آمده بودند تا یک فیلم تحسین شده را ببینند و در باره اش حرف بزنند.

وقتى روی صندلى نشستم و به دیوار هاى آجرى حمام چشم دواندم کم کم چیزى در من شروع شد آنجا و همان محوطه جایى بود که دو سال و نیم قبل با زنده یاد محمد ایوبى در یکى از جلسات انجمن نشستیم و از داستان گفتیم و خواندیم حالا ایوبی نبود و خاطرات و حرفهایش در گوشم زنگ مى زد . دوستى‌ سر حرف را باز کرد و ـ  شاید اتفاقى ـ‌از گروتسک در ادبیات پرسید. جوابهاى من تمام شده بود که رحمانى از راه رسید و پخش فیلم شروع شد . هنوز پانزده دقیقه اى از فیلم نگذشته بود که ناگهان چیزی مثل بمب ساعتى در من شمارش معکوسش را آغاز کرد : محمد غدیر زاده خود من بودم او با حرارت از روزهاى آغاز جنگ حرف مى زد و من همه ى صحنه هاى فیلم را مى دیدم ، صداها را مى شنیدم ، بو ها را احساس مى کردم . محمد غدیر زاده یک سال از من کوچکتر بود و شهریور ۵۹ با خانواده اش از اهواز به شوشتر فرار مى کنند نمى دانم شاید همان روزى که ما هم با پیکان ۵۲ پدرم جاده ى شوشتر را می پیمودیم او هم در یکی از مینى بوس هاى خط شوشتر از اهواز خارج مى شده است محمد غدیر زاده در همان مدرسه اى به عنوان جنگ زده اقامت مى کند که ما اقامت کرده بودم ( دبستان سعید محسن ) دبستان سعید محسن همیشه برایم یکی از رمز آلود ترین مکانهاى جنگ بوده است آدمهاى عجیبى که آنجا گرد هم آمده بودند عصاره ى مفهومى به نام جنگ بودند از آوارگان شهر هاى اطراف بخصوص اهواز تا راندشدگان عراقى. هر کدام از کلاسها در اختیار یک خانواده بود روزها در طبقه ى دوم دبستان درس مى خواندیم و شبها در کلاسهاى طبقه ى پایین مى خوابیدیم . از آشنا شدن با عجیب ترین آدمى که در تمام عمرم دیدم (حسن) تا تجربه ى اولین عشق هاى کودکى و دید زدن دختر خوشگل خانواده اى که چند کلاس آن طرف تر از ما بودند و خیلى چیز هاى دیگر .

محمد غدیر زاده یک ریز حرف مى زد و با حرکات دست و صورت و حنجره اش پرده ها را یکى یکى کنار مى زد چراغهایى که سالها بود خاموش کرده بودم و نمى خواستم که روشن بشوند روز هایى که از آنها فرار مى کردم و نمى خواستم که به یاد بیاورم حالا در زیر طاق آجرى مدور حمام شاهرکن الدین یکى یکى روشن مى شدند و صدا ها در گوشم مى پیچید و برایم زنده مى شد زنده تر از هر چیز دیگرى . حالا دیگر زبانم به سقف دهانم چسبیده بود گلویم خشک شده بود دستى به شانه ى مهدى زدم تا بطرى آب معدنى را دستم بدهد آب جرعه جرعه از گلویم پایین مى رفت اما عطشم برطرف نمى شد محمدغدیر زاده دوباره از اهواز گفت و از آن روزى که انبار مهمات آتش گرفته بود. آن روز از آسمان باروت مى بارید انگار که هوا مه باشد مه زرد.  بوى باروت را آن روز تا اعماق وجودم به خاطر سپردم در شادمانى هاى کودکى سرخوشانه توى کوچه مى دویدم دستهایم را باز مى کردم تا غبار باروت روى پوستم بنشیند  از خمسه خمسه گفت من خمسه خمسه را خوب مى شناختم روزى که یکى از آنها توى خانه ى همسایه افتاد تن آش و لاش شده ى دختر ها و زن مش حسین شیربرنج فروش چیزى نبود که بشود اسمش را تن گذاشت چیزى شبیه پارچه های پاره پاره ى آغشته به خون بود که از کوچه ى باریک خانه ى ما به آمبولانس منتقل مى شد و من  باچشمان وحشت زده مى دیدم. محمد غدیر زاده عرق کرده بود پیراهن شکلاتى اش تیره شده بود محمود رحمانى فیلم را در بدون قطع و تدوین ساخته بود دیگر کسى نمى توانست بگوید محمد غدیر زاده نقش بازى مى کند . محمد غدیر زاده عرق کرده و من گلویم خشک شده بود . من و او تجربه ى مشترکى را از سر گذرانده بودیم چیزهایى را که او دیده و کشیده بود من هم دیده و کشیده بودم وقتى محمد بسته ى قرص سفید رنگى را به دست گرفت و رو به دوربین گفت که از آن روز ها تا حالا تپش قلب گرفته است و هر روز باید یکى از ْآنها را بالا بیندازد یادم آمد که من هم تپش قلب دارم اما هیچگاه آن را جدى نگرفتم و محمد غدیرزاده بى رحمانه همه ى خاطرات مدفون شده ام را از زیر خروار ها خاک بیرون مى کشید و نشانم مى داد دیگر نمى توانستم مقاومت کنم یک باره احساسى را که تا آن روز مغرورانه سرکوب کرده بودم از دستم رها و از چشمهایم سرازیر شد نمى توانستم مهارش کنم آن بمب ساعتى منفجر شده بود. ناامیدانه سعى مى کردم صورتم را خشک کنم اما نمى شد سرم درد گرفته بود حمام و کتابخانه با همه ى آدمهایش دور سرم مى چرخید فشار خون لعنتى هم که این مواقع پیدایش مى شود سرم دنگ دنگ شده بود حالا دیگر یک ضربه کافى بود که مرا ناک اوت کند. فیلم تمام شد چراغ ها روشن شدند اما من آرام نمى شدم بطرى آب معدنى تمام شده بود اما هنوز گلویم مى سوخت آب میوه ى تگرى پذیرایى هم افاقه نکرد سید مرتضى کارگردان را فرا خواند و هر دو کنار هم نشستند برای بررسى فیلم. من هنوز اما صورتم را خشک مى کردم صورتم را سمت خشت هاى آجرى بند کشى شده ى حمام گرفتم و آب دهانم را قورت دادم  سعى کردم به بحث توجه کنم و حرفهاى آسید مرتضى تا یادم برود اما نمى شد صحنه ها زنده تر مى شدند حالا دیگر چیزى هایى که محمد غدیر زاده نگفته بود و سالها رویاهایم را آزرده کرده بود یکى یکى از صندقچه اى تاریک بیرون مى جهیدند جنگ لایه به لایه ورق به ورق گشوده مى شد و من نمى توانستم آرام بشوم. حرفهاى نقد گونه ى جلسه  همان ضربه اى بود که انتظارش را مى کشیدم ، کسى حرفهاى محمد غدیر زاده را باور نکرده بود آنها جوانتر بودند آنها خیال مى کردند من و محمد غدیر زاده برایشان نقش بازى کرده ایم آنها خیال مى کردند که محمد غدیر زاده  بازیگر است آنها باور نمى کردند که میگ توى هوا بایستد و موشکهایش را رها کند. آن ضربه دیگر اتفاق افتاده بود و من در کنار همه ى آن چیز هایى که در آن بعد از ظهر آدینه دیدم فاصله اى عمیق میان خودم و نسلهاى بعد دیدم فاصله اى که هرگز پر نخواهد شد و من و محمد غدیر زاده در تنهایى مان آن را پر خواهیم کرد .



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات