۹۰/۱۰/۱۱

من می خواستم که اسمش فلور باشد. او را یک شب بارانی گم کردم آن شبی که فلور گم شد زمانه این طور نبود. من توی ایوان نشسته بودم و آساره ها را نگاه می کردم و از پشت چینه هایی که شاخه های مو ازشان آویزان بود آخر کوچه ی گلی را نگاه می کردم که توی سیاهی هیچی ازش پیدا نبود.

خالو می گفت: چه کار این هرزه داری ول کن این پتیاره رو

اما من عاشقش بودم.

اول بار که آمده بود و با هیبت از کوچه گذشته بود من مریض بودم و افتاده بودم و حالم خوش نبود سماور می جوشید و رادیوی آلمانی روی رف قرقر می کرد و موج می خورد توی کله ام  و از لای شیارهای کرم قهوای اش صدای ام کلثوم می پیچید زیر سقف و تیر های چوبی تکان می خورد و لمبر هاشو ورنداز می کردم که تکان تکان می خورد .

هوای بهار که بخورد توی صورت ، مست مى شود آدمی که همین طوری هم چیزیش می شود نگفتنی ،

عرق از پیشانیم سر می خورد. میان خواب و رویا کوچه دراز می شد و فلور هی می آمد  سرمی کشید به حال نزارم و زیر لب ترانه ای می خواند که نمی شد شنید و فقط نرنگ نرنگ  صداش را می شنیدم .خالو کمر خمانده بود کنار رادیو و پیچ سیاهش را دور میداد . فلور موهاش رو باد می داد من تار می دیدمش متکا خیس می شد بوی تنباکوهای سوخته لابد توی حصیر پشت تیر های چوبی سقف گیر کرده بود و من فکر می کردم بلاخره یک روزی فلور بر می گردد و برایم کندر می آورد تا پشت دندانهام گیر کند او بخند و من مزه ی گسش را قورت بدهم و نگاهش کنم و دندان تیز کنم برای خیز برداشتن ، گرفتنش.

 که بگیرمش که دندانهام را توی گوشتش فرو کنم که ببوسمش و موهاش را بکشم که صورتم را توی گلهای یقه اش بمالم و خوابم ببرد و خواب ببینم که با هم از چینه گذشته ایم که ام کلثوم برایمان بخواند که برویم و برنگردیم هیچوقت.اما فلور را گم کرده بودم . ردی اگر می شد دید ازش توی ثانیه های محوی که بو گرفته بودند گم بود.

خالو یک بار گفت : یعنی می خوای بگی نه کسی مثل او برا تو پیدا میشه نه کسی مثل تو برا او؟

به خالو بگویم یا نه چه فرقی داشت وقتی موهای سینه ام عرق می کرد از دیدنش یا وقتی که دلم می خواست استخوان تیره ی پشتش را زیر انگشتانم فشار بدهم آرام و یا کمی زیادتر. تا اگر خواسته بود آخ بگوید ، نگوید و از شرمی که می توانست گونه اش را سرخ کند و نکرده بود من پوست برّاقی را ببینم که مثل آساره های آن شب  سو بزند و من خیال کنم که هنوز باید منتظر باشم تا بیاید و با لب نیمه باز سرش را از روی چینه بالا بکشد و موهایش را از روی پیشانی کنار نزند و نگاهم کند.

فلور کشته بود مرا . وقتی مشتش را باز می کرد و من رگه ی پرهیب حنایی را کف دستش می دیدم و او تکه های سفید کندر را نشانم می داد و نمی گذاشت که بردارم . که اریب نگاهم می کرد و آماده بود که بخندد و فرار کند و من که نمی توانستم… که عرق کرده بودم… که صدای جوش سماور… که بخار کتری …که سنگینی پتوی سربازی خالو  فاصله می انداخت بین من و بوی خفه ی حنای عرق خورده ی کف دستهای فلور وقتی کندرها را به من نشان می داد و حالم بد می شد از بوش و حسرت می خوردم از این که فاصله ای نمانده. دستی مدام اما می کشیدم به سمتی که سرد نبود ، کوچه ی درازی بود که تهش پیدا نبود شب بود انگار و هواش رطوبت بهاری داشت و گاه گاهی نرنگ نرنگ صدای فلور ازش بلند می شد و دست خالو که می سایید روی پیشانی ام ومی آورد پایین تا چانه ام تا زیر گلویم تا همه ی بوی سیگار اشنو یش توی گلویم بنشیند و من خواب ببینم که با فلور از چینه گذشته ایم و ته کوچه گم شده ایم…



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات