۸۷/۰۷/۱۰

حالا که این یادداشت را می نویسم هنوز خسته ام از روزگار نا امید اما نیستم  نپرسید چرا وقتش هنوز نرسیده است.

بعد از نوشتن یادداشت قبل به سفر رفتم … امامزاده طاهر کرج مامنی بود که باید می رفتم. که رفتم و دیداری با آنها که دوستشان داشتم: مختاری و پوینده و گلشیری و محمود و …   وقتی رسیدم که غروب بود و امام زاده در غروب دلگیر تر بود از آنجا که نشسته بودم گلدسته های امام زاده پیدا بود و چراغهای رنگی اش که روشن شده و قرآن قبل از اذان پخش می شد سنگ مزار محمود را باردیگر عوض کرده بودند و گلشیری و شاملو هنوز سنگی شکسته و بی نام . کسی در قبرستان نمانده بود گشتم تا مگر بشکه ای یا پیتی حلبی پیدا کنم که مزار ها را بشورم نبود. دورتر رفتم نبود. مرد میان سالی که اینکاره بود مرا که سرگردان دید آمد . با بشکه ای پلاستیکی من چیزی نگفتم خودش همه چیز را می دانست بشکه را پر آب کرد و آمد و بی آنکه گفته باشمش اول سنگ مزار محمود را شست بعد شاملو و گلشیری و …انگار می دانست برای چه آنجا آمده ام لابد خیلی ها را دیده . لابد از قیافه آدمها می  دانست برای چه کسی آمده اند پولی توی جیبش گذاشتم گفت:

ـ  اینجا یه پور فسور هس که هیشکی نمی یاد سر قبرش پور فسور بوده آمریکا بوده خیلی معروف بوده میش ناسیش ؟ خیلی معروف بوده هیشکی نمیاد سر قبرش می خوای اونو هم بشورم

گفتم بشور

گفت :

ـ باشه بعدا میشورمش فریدون مشیری هم اونجاس اونم می شورم براتون

و من احساس کردم توی آن تنگ غروب شده ام صاحب همه ی قبرهایی که آنجا آرام خوابیده اند و من می شناسمشان بی آنکه دیده باشمشان بچه ها رفته بودند  من روی کاناپه ی فلزی نزدیک قبرها نشستم سرم سنگین شده بود درد می کرد فشار خونم بالا رفته بود صدای قرآن قطع شده و اذان شروع شده بود آفتاب نشسته بود و نور رنگی گلدسته ها پر رنگ تر شده بود اشکها از زیر عینکم سر می خورد…یاد جمله ی گلشیری افتادم : ما رفتیم نعشمان را هم با خودمان بردیم  بعضم ترکید و آرام نمی شدم

تبریز که رسیدم اولین جا (امامیه)  بود . بزرگ و جا دار مثل یک صحرای عظیم نمی دانستم کجای قبرستان باید دنبال (صمد)بگردم  . نه دفتر و دستکی نه … از چند نفر پرسیدم کسی نمی دانست طوری نگاهم می کردند که انگار حرف بیهوده ای زده ام آفتاب تیز بود . به صمد گفتم:

ـ  ناقلا خودت بگو کجایی رسم میهمان نوازی اینجوری نیست من حالا کجا بگردم توی این صحرای کربلا کسی هم تو را نمی شناسد نشانم بدهد ..

قدم سوم را که بر داشتم صمد رو به رویم بود باورم نمی شد هنوز هم نمی شود صمد خودش می داند که چقدر ماهی سیاه کوچولویش را دوست دارم  می داند کودکی من روی پشت بام های خنک اهواز با ماهی سیاه او گره خورده است … اینجا هم مرد میان سالی به دادم رسید او اما انگار صمد را می شناخت خودش نگفته شروع به خواندن قرآن و فاتحه کرد پولی تو جیبش گذاشتم موقع خواندن قرآن به دور دستهای قبرستان نگاه میکرد بشکه ی پلاستیکی اش خالی بود آرام گفتم پرش نمی کنی ؟ با لهجه ی ترکی اش گفت چرا بعدا آب میارم میشویم.

موقع رفتن نگاهم خیره به سنگ مزار بود : دوست از دست رفته ی بچه ها …

برای انجمن قصه دزفول وبلاگی اختصاصی راه انداخته ام به آدرس www.storydez.blogfa.com      که بعد از این اخبار انجمن از این طریق اطلاع رسانی می شود از دوستان عزیز می خواهم که به آن لینک بدهند و حمایتش کنند دوستانی هم که در وبلاگهاشان الفبا را با نام انجمن قصه لینک کرده اند آدرس لینک را اصلاح کنند ضمنا ساعت جلسات هم از پنج به شش عصر تغییر کرده نشانی و اطلاعات بیشتر را در وبلاگ انجمن بخوانید

                                           

یکی دوهفته قبل به اتفاق دوستان انجمن فیلم جدایی نادر از سیمین را در سینمای مجتمع فرهنگی سینمایی دیدیم بعد هم از مهندس فرامرز معتمد دعوت کردیم که در یک جلسه ی اختصاصی در محل دفتر انجمن آن را از منظر جامعه شناختی نقد و بررسی کند جلسه ی فوق العاده خوب و مفیدی بود همه  مشارکت کردند و کیف کردند  فکر می کنم حرفی برای گفتن باقی نماند

                                                                

جلسه ی تنتنایی بعدی مان گفتگو با رضا قاسمی در فرانسه است دو هفته ای است که آثار ایشان را باز خوانی می کنیم از همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها  که رمانی مطرح و برنده ی چندین جایزه است شروع کردیم امروز جمعه دومین جلسه ی بررسی این رمان بود که البته در هفته ی آینده هم ادامه خواهد داشت آثار قاسمی آثار مهمی در ادبیات داستانی معاصر ایرانند اگر چه رضا قاسمی در حوزه های دیگری مثل موسیقی و نمایشنامه هم کار های ارزشمندی دارد اما ما تنها با آثار داستانی اش کار داریم امید وارم جلسه ی گفتگو با رضا قاسمی هم مثل جلسات قبلی مان تنتنانی و خاطره انگیز و مفید باشد


فصلنامه ی شهرزاد نشریه ی داخلی انجمن به زودی منتشر می شود شهرزاد را خیلی دوست دارم اولین شماره اش سال هشتاد بیرون آمد و بعد از هفت شماره متوقف شد فقط به دلیل بی پولی . مجله ی خوبی بود امیدوارم دور جدید انتشار آن پر بار تر و خواندنی تر از قبل باشد البته برای دور جدید انتشار شهرزاد فکر های خاصی دارم که امید وارم به سرنوشت قبل دچار نشود


سر انجام اداره ی ارشاد دزفول  بعد از رفتن مدیر قبلی و آمدن مدیر جدید خانه تکانی مختصری انجام داد و مشکلش را با ما حل کرد هرچند بیخردان شانتاژ کردند که ما را ناک اوت کنند ولی خوب نشد تیرشان به سنگ خورد انجمن قصه دزفول ماند و ماند و ماند از اداره ی ارشاد مستقل شد و در مکانی مستقل به راه خودش ادامه می دهد اما اداره ارشاد هم کار خوبی انجام داد و تشکیلات جدیدی با نام کانون ادبیات داستانی راه انداخت راه افتادن این کانون یکی از آرزوی های مرا برآورده کرد. حالا دزفول تنها شهری در استان است که دو تشکل ادبی در حوزه ادبیات داستانی دارد بچه های این کانون هم غریبه نیستد آنها هم سابقا در انجمن قصه مشق ادبیات کرده اند حالا رشد کرده اند و تشکلی تازه را اداره می کنند البته با تفکراتی دیگر و سلایقی دیگر این خیلی خوب است : (یک تشکل مستقل و یک تشکل دولتی) این باعث می شود همه ی کسانی که گرایشات متفاوت دارند جذب شود و این به نفع دزفول و ادبیات دزفول است امروز با مسئول این تشکیلات گفتگو کردم و فول همکاری دادم و به ایشان گفتم که حاضرم کمکشان کنم


قرار است با یکی از داستان نویسان مطرح  مقیم خارج ار کشور و تعدادی دیگر از روزنامه نگاران  وبسایتی ادبی هنری را راه اندازی و اداره کنیم فعلا کار های مقدماتی و طراحی و سیاست گذاری های آن در حال انجام است نهایی که شد خبرش را می گذارم . امیدوارم فرصت خوبی برای دیده شدن آثار نویسندگان خوزستان در یک عرصه ی وسیع تر فراهم بشود . منتظر باشید



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات