۹۰/۰۷/۱۰

آدم باید ناچار بشود تا بنویسد

عقربه ها به چهار نزدیک می شوند مسعود و مهدی مثل همیشه درحال تنظیم دستگاهها هستند مسعود میگوید تماس بگیر صدا را چک کنیم تماس میگیرم کسی جواب نمی دهد دوباره میگیرم دختر خانمی گوشی را برمی دارد می گوید که پدرش آلمان نیست

ـ تا ساعت پنج بر می گردند ؟

ـ نه

ـ ولی قرار است که ساعت پنج با هم گفتگو کنیم

ـ  احتمالا فراموش کرده اند

 

هول میکنم اما این هول را خیلی دوست دارم سالهاست با هول زندگی کرده ام ترسی شیرین از اینکه مبادا این گفتگو جور نشود و دوستان زیادی که آمده اند دست خالی برگردند که بد قول شوم اما کوتاه نمی آیم  هنوز امیدی هست.

ساعت پنج میشود

 

ـ خبری از جناب معروفی نشد؟

ـ چرا پیداشان کردم

ـ خدا را شکر

 

نفس راحتی می کشم

 

ساعت پنج عباس خان معروفی را در پراگ می یابیم . چه باک حالا که قرار است تلفن، ما را دست به دست هم دهد برلین یا پراگ چه فرقی می کند فوقش قیمت پالسش توفیر کند که آنهم مهم نیست مهم این است که آنطرف خط عباس خان نشسته است با دستی که میگوید ( آب آورده از بس که روزی شانزده ساعت کار می کنم ) همه مان ذوق کرده ایم آنقدر که یادمان می رود که دستش درد میکند که نباید زیاد خسته اش کنیم .

من مقدمه ای می گویم از کارهایش چیزی که احتمالا همه بچه ها می دانستند اما گفتنش ضروری است گفتگو را آغاز می کنیم سامان اولین پرسشگر است . نفس کم می آورد بس که ذوق کرده است کمی می ایستد تا نفسی تازه کند و من تازه یادم می افتد که تولدش را تبریک نگفته ام ده دقیقه ای طول می کشد تا دست و پای خودمان را جمع و جور کنیم صدای معروفی آرام و با طمانینه است و در عین حال مصمم و صریح. با دقت گوش می دهد و جوابهای هوشمندانه اش کیفمان را دوچندان می کند صدا به خوبی در سالن می پیچد دوربین را روی سه پایه تنظیم میکنم جای سید مرتضی خالی است دوربین خودش کار فیلمبرداری را به عهده میگیرد و مهدی صدا را ضبط می کند  من سوالات را حذف میکنم و چکیده ای از سخنان ایشان را می آورم:

———-

۱ـ عباس معروفی به زیبایی شروع میکند و سلام ( بهرام حیدری ) نویسنده ی مسجد سلیمانی را که در سوئیس زندگی می کند به ما ابلاغ می کند و خوشحالی مان را دوچندان می کند خصوصا من که مدتها فکر میکردم ایشان در قید حیات نیست و حالا معروفی سلامش را به ما می رساند و خاطره داستانهای زیبای او را برایمان زنده می کند و خبر چاپ کتاب جدیدش را می دهد با نام ( همیشگی به سرمنزل نرسید ) و من قول میگیرم که در آینده ارتباطمان را با او بر قرار کند مثل قاضی جان که ارتباطمان را با گلستان عزیز بر قرار کرد

 

۲ـ اساطیر در زندگی ما نقش دارند من بیشتر یونگی هستم تا فرویدی . همیشه فکر می کنم با اساطیر پیوند دارم هرنویسنده ای جهان خودش را می نویسد و می سازد اسطوره در داستان باید زیر پوستی باشد و کسی که بخواهد جامعه شناسی و روانشناسی کار کند بایست داستان را رها کند و به دانشگاه برود

 

۳ـ نویسنده روی میز امروز نشسته اما گاهی برمی گردد و از میزهای پشت سرش چیز هایی برمی دارد و استفاده میکند در اینجا نویسنده هایی هستند که از خاطراتشان مینویسند و هنوز در خاطراتشان زندگی می کنند این گونه رمانها و داستانها خواننده ندارند من باید روی میز امروزم بنشینم مثل رضا قاسمی که چاه بابل را در مترو های پاریس به شما نشان می دهد من در خارج سه شیفته کار کرده ام این انتخاب من بوده است که تجربه های خودم را بنویسم  من در نامه ای به گونترگراس نپذیرفتم که حقوق پناهندگی بگیرم و در خانه ی اجاره ای دولت بنشینم من خودم کار کردم من یک باره به جایی پرتاب شدم که هیچ کسی را نداشتم در هتل کار کرده ام در جایی دور افتاده و پرت و بسیار بلاها بر سرم آمد من می خواستم نویسنده ی شما باشم چشم شما باشم میخواستم چشم همه ی بچه های مملکتم باشم

 

۴ـ من تمام تلاشم را کرده ام که در آثارم قهرمان نسازم حتی زمانی که از ایران می آمدم بیرون روزی خانم شیرین عبادی به من گفت نرو تو داری قهرمان میشوی و من گفتم من از همین دارم می گریزم عباس در (تماما مخصوص) قهرمان نیست یا پروانه یا زنی که در پیکر فرهاد هست قهرمان نیست نوشا قهرمان نیست آیدین قهرمان نیست اینها آدمهای معمولی جامعه ی ما هستند که درمیان ما زندگی میکنند

 

۵ـ  تماما مخصوص نوع نگاه من به غرب است من مبهوت اینجا نیستم همچنانکه مبهوت یک گذشته ی ناشناخته هم نیستم

 

۶ـ  هفتاد درصد آثارداستانی که در ایران منتشر می شود یا برنده ی جایزه می شوند آثار ضعیفی هستند و این نشان میدهد که جامعه به سوی یک متوسط سوق پیدا کرده است و تلاش شده از سوی خیلی ها ( آگاهانه یا نا آگاهانه ) که متوسط سازی بشود اما  مثلا یکی از بهترین مجموعه داستانهای سالهای اخیر یعنی بلبل حلبی محمد کشاورز برنده ی جایزه نشد ادبیات کمی خواب دارد اما راه طولانی را باید طی بکند ادبیاتی که عمر سه چهار ساله دارد به درد نمی خورد

۷ـ در زمانهایی که نمی نویسم در طول روز در هنگام رانندگی یا قدم زدن در ذهنم می نویسم در حال حاضر در حال نوشتم یک ( خمسه ) هستم خمسه ی معروفی که اسطوره هایش امروزی اند رستم و سهرابی که امروزی اند و در همین انقلاب بوده اند

 

۸ ـ  پیکر فرهاد برایم مثل بافتنی بود بایک دست می بافتم و بادست دیگر می شکافتم در این رمان من می خواستم تجربه ی آنتی رمان را در ایران طی کنم

۹ـ داستان تنها روایت نیست داستان نویس باید بتواند یک زندگی را بیافریند باید بتواند یک شهر را بسازد همچنانکه فاکنر یوکناپاتافا را میسازد یا مثلا در (گل سرخی برای امیلی ) از کاغذ سفید عشق ساخته بسیاری از رمانها فقط روایت یک حادثه و یا یک اتفاقند اینها حتی دوره ی عصر نویسنده را هم نمی پوشانند ادبیات باید طول تاریخ را طی بکند ادبیات یعنی کاری که فردوسی می کند کاری که نظامی می کند

۱۰ـ من در یک خانواده ی سنتی زندگی کرده ام و هیچگاه به قدرت نزدیک نشده ام و معلم باقی مانده ام اما خیلی چیزها را بو کشیده ام من برادر کشی را بو کشیدم و بسیاری فشارها و مصیبتها را که بر ما رفته است

۱۱ـ در پیکر فرهاد من میخواستم دیالوگی با هدایت برقرار کرده باشم یک دیالوگ شاعرانه ی بینا رمانی

۱۲ـ هر داستانی یک (دلیل نقل) دارد . داستان خوب داستانی است که اگر آن را نخوانید یک چیزی را از دست داده اید  داستان باید دردی باشد که نگذارد شب راحت بخوابی گریه ات را دربیاورد عاصی ات کند و ناچارت کند آدم باید ناچار بشود تا بنویسد نه از سر ناچاری

—————–

یادداشت سید هاشم حسینی در اینجا پیرامون آثار عباس معروفی

وبسایت عباس معروفی در اینجا ( vpn  فراموش نشود)



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات