۹۱/۰۳/۱۶

2

«…پنج مداد تراشید و جلوش چید . کبریت و سیگار هم بود و این زیر سیگاری . رو به دبوار ، برهنه نشست ، پشت میز . با بوی خاک نم ِ آب زده شروع کرد . چارقد گلدار را ما به القای خیال ، جمله ی دومش کردیم . کوزه ی لب شکسته ای را او ساخت . خنکای هشتی را حاضر کردیم ، بوی تند گلاب را و صدای خنده ای همصدای تلنگری بر بلور . از انحنای گردن نوشت و دانه ی شور عرق بر بناگوش . کاغذ را آتش زد کاتب . باز از سایه نوشت و ریشه ای که از دیواره ی خاک بیرون زده بود. خط زد سینه را . خاک نرم را به مشت می فشرد . صدای شیون حفره حفره مان می کند. انحنای گرم و تپنده پرش می کند . تن در نمی دهد کاتب . پاره کرد و باز سوزاند . سیگاری روشن کرد . بوی غروب بود . غمگینش می کرد غروب. خیره به ظلمتِ همخانه ی کاغذ  سفید نگاه کرد ، مداد تازه به دست . جاده را ما دیدیم . سر تکان داد . صخره بود . بالا آمده بود و رو به بدنه ی صاف صخره ی روبه رو  نشسته بود . بوی صمغ را همبوی غروب کردیم . باز سوزاند . نوشت :

ما هم رفتیم ، نعشمان را هم بردیم ….»

تکه ای از خانه روشنان

————–

از شانزده خرداد هفتاد و نه تا امروز ادبیات داستانی معاصر ایران هوشنگ گلشیری را کم دارد نویسنده ای که همه چیزش داستان بود و ادبیات.  بند بند تنش و نفسهاش به عشق ادبیات و ایران و فرهنگ غنی اش تب می کرد. مردی صریح که نه اهل مسامحه بود و نه هیچ چیز ی را با کلمه عوض کرد  نه زنده اش روی آرامش و آسایش دید نه مرده اش. هنوز هم بر جنازه اش سبعانه  لگد می زنند و عقده های فرو خورده شان را با او التیام می بخشند . گلشیری زنده است تا وقتی که ادبیات زنده است…



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات