۹۰/۰۱/۱۰

سلام خرگوش جان

حالا که این نامه را برایت می نویسم چیزی تا پایان سال ۸۹ باقی نمانده و من به گوشهای دراز تو فکر می کنم که احتمالا شنواترین است راستش از تو بهتر نتوانستم پیدا کنم تا گزارش یک سالی را که بر من گذشت تقدیمت کنم هرچه باشد سال ۹۰ هم به نام تو سند خورده

خرگوش جان

سال ۸۹ از آن دست سالهایی است که بی اغراق باید یک جایی ثبت بشود از آن سالهایی است که همه چیزش به همه چیزش می آید میدانی که منظورم چیست . نمی دانم برایت لیست کنم یا تشریح کنم آخر هنوز تکلیفم با تو روشن نیست نمی دانم باید به زیرکی تو که آقا شیره را توی چاه انداختی فکر کنم یا طمع کاری ات که باعث شد توی مسابقه خوابت ببرد و لاک پشت از تو جلو بزند به هر حال سعی می کنم یک جوری بنویسم که خوابت نگیرد :

اردیبهشت بود که چپ و راست به من خبر می رسید انجمنی که خودم به یک تازه کار مونث سپرده ام گندش دارد بالا می آید و همین روزهاست که تعفن بالا بزند اقرار می کنم که  خوشبینی بیش از حد کار دستم داد دیر جنبیدم و تعفن بالا زد چه بالا زدنی !!

خرداد بود که وبلاگ ( حقیقت ساده ) را به وبسایت ( الفبا ) تبدیل کردم  اما در عوض  بوی گند تعفن با شب نامه هایی که بر علیه من نوشته و توزیع شد شامه ها را آزرد یک دوست قدیمی بر علیه یک دوست قدیمی دیگر. هرکس می شنید و می دید حالش به هم می خورد مجبور شدم افشاگری کنم که کردم و مشت یارو رو باز کردم تعجب ها چند برابر شد که این ؟! آخه چرا ؟! من جوابش را می دانستم یا شاید بهتر است بگویم تنها کسی بودم که می دانستم «چرا» به هر کس می گفتم باور نمی کرد شاید به چند ماه زمان نیاز بود که باور کنند …

تیر ماه بود که  حمله ی اول خنثی شد اما من خبر داشتم که برخی گوشه و کنار می نشینند نقشه می کشند . اداره ی ارشاد هم خدا خواسته خیلی راحت دفتر انجمن را در ارشاد تخته کرد. هرچه گفتم چرا ؟ جوابی درکار نبود البته یواشکی به تو می گویم خودم می دانستم چرا آخر چطور ممکن بود ندانم معلوم است که هیچ رئیسی تحمل آدم مستقلی مثل مرا ندارد من که حلقه به گوش هیچ کس نبودم ….خرگوش جان تو بگو ، جان من تو می توانستی پیشبینی کنی تو کله ی آنها چی می گذرد نه هیچ کس نمی دانست. حالا عجله نکن آخر نامه می گویم….

در همین  ماه بود که اظهار نظر من در یک سایت خبری جنجال ساز شد من که هیچ وقت با نام مستعار هیچ کجا پیامی نگذاشته بودم آنجا هم در ذیل یک خبر که اطلاع می داد یک سررسید با نام و عکس شهدا از طرف شورای شهر چاپ شده با نام خودم نظرم را نوشتم اما خیلی زود کامنت من از طرف یکی از کارکنان ارشاد پرینت و کپی و توزیع شد و …. بعد هم سیل تهمت و تهدید و تلفن و احضار و …

مرداد بود که محمد نوری از دست رفت نوری و صدایش را دوست داشتم خصوصا ترانه ی جان مریمش را ، نوری داستان نویس هم بود و سالها قبلش در مجلات روشن فکری دهه ی شصت داستانهایی چاپانده بود…

از آن طرف حمله ی بعدی طرح ریزی شد شاید قریب پنجاه کامنت جعلی به نام من اینجا و آنجا گذاشته شد وقتی آنها را رصد کردم به نکته ی خیلی جالبی رسیدم می دانی چی بود خرگوش جان ؟ نه دیگر نمی دانی کسی که این کامنتها را می گذاشت کسی بود که الفبا را با دقت هرچه تمام تر خوانده بود و خیلی سعی می کرد مثل من بنویسد هرکجا من کامنت می گذاشتم فوری دست به کارمی شد  و یک کامنت جعلی درست می کرد و برای طرف می فرستاد آنهایی که مرا می شناختند به راحتی دروغ بودن آنها را تشخیص می دادند اما دیگران نه و عموما فریب می خوردند دوستان مدام از من می خواستند که در یک پست مستقل بگویم که این کامنتها کار من نیست اما من این کار را نکردم چرا؟ چون چند سال قبل تجربه ای این چنینی داشتم که منجر شد به این که وبلاگم  ( آسمان آبی دز) را حذف کنم و برخی از بهترین دوستان وبلاگی ام را هم از دست بدهم بعدها هرچقدر گفتم کمتر نتیجه گرفتم این بود که حرفی نزدم تا رد طرف را پیدا کنم که کردم

این را داشته باش . از طرف دیگر در یک اقدام انقلابی دست بچه های انجمن را گرفتم و از ارشاد زدیم بیرون کاملا قانونی و شرعی !! ارشاد که به ما کمکی نکرده بود نه پولی نه امکانانی همه اش جنگ اعصاب بود برای هر برنامه ای می بایست خونت را فاسد کنی حالا هم که درش را تخته کرده بودند از خدا بخواست.  درخواستهای مرا هم که اجابت نمی کردند اموالمان هم بلوکه شده بود پس ماندنمان به چه بود؟ این بود که رفتیم به یک جای خوب و آزاد که بشود پایمان را دراز کنیم و نفسی بکشیم

شهریور ماه بود که توی روز روشن انجمن ما را دزدیدند خرگوش جان جای (ابراهیم رها) خالی بود که تیتر بزند : (انجمن ما را دزدیدن دارن با هاش پز می دن )رفتم ارشاد که این چه کاری است ؟ چرا با اسم ما انجمن راه انداخته اید این چه معرکه ای است؟ اگر می خواهید کار کنید خب با یک اسم دیگر چرا آبروی ما را به حراج گذاشته اید این کار ها آخر و عاقبت ندارد اما  کو گوش شنوا هنوز چند وقتی نگذشته بود که همان دارو دسته ی متعفن گند دیگری بار آورد و با خواندن یک داستان آنچنانی و گذاشتن آن در وبلاگی که با جعل اسم انجمن ما راه انداخته بودند گند کاری شان را همه جا جار  زدند . این بار هم من مجبور بودم جواب بس بدهم آش نخورده و دهن سوخته چپ و راست به من تلفن می شد و شاکی پشت شاکی

مهر ماه بود که با قاضی ربیحاوی جلسه ای تنتنانی ترتیب دادیم و بعد از آنکه آثارش را در جلسات خواندیم با او در لندن تماس گرفتیم و گفتگوی مفصلی انجام دادیم و دوستان را یک حال اساسی دادیم . میبینی خرگوش جان فکر نکنم اگر تو با یک کامیون هویج هم روبه رو بشوی آنقدر حال کنی که ما از گفتگو با قاضی حال کردیم

آخر های مهر ماه بود  که گفتار های نامیزون یک مرکز نشین را به تیغ نقد کشیدم  البته این آدم نامیزان تر از آن حرفها بود که می پنداشتم !! چرایش بماند تا موقع مناسب که در صندوقچه را باز کنم

آبان ماه بود که بعد از کلی کش و قوس بلاخره مزار قیصر را رونمایی کردند صبح روز بعد با محمد باغبان آنجا بودم اما باز نتوانستم … عکسهایی گرفتم که (تابناک) بازتاب داد و ….

اواخر آبان بود که با استاد جولهر در بیرمنگام آشنا شدیم پیرمرد مهربان و دزفولی که عمری را به عشق دزفول و صمد بهرنگی گذرانده بود  و حالا با تنی رنجور وبیمار ما را به عشق خود مبتلا کرده بود نامه ی پر مهرش هر دزفولی را عاشق میکرد و او که وعده داده بود نوروز را در زادگاهش باشد ما را بی صبرانه منتظر نگاه می داشت اما انگار این انتظاز به زودی محقق نمی شود همین چند روز پیش دامادش پیمان می گفت که نیاز به پیوند مغز استخوان دارد و تنها کاندید دخترش (پری) است که دو ماهه حامله است و پیرمرد راضی نمی شود به عمل چرا که ممکن است برای نوه اش اتفاقی بیفتد

می بینی خرگوش ، گاهی وقت ها با خودم می گویم این در سرنوشت ما دزفولی هاست که آب راحت از گلویمان پایین نرود پیرمرد تنها یک آرزو دارد و آن دیدن زادگاهش و آمدن در کنار رود دز است و رفتن روی کلک و خواندن قصه اما روزگار بازی های دیگری دارد…

آبان هنوز تمام نشده بود که تصمیم گرفتیم با اهل و عیال برویم ارومیه هم به داداش کوچیکه سری بزنیم هم بچه های ادبی آنجا را ملاقات کنیم اما قسمت این شد که نزدیکی های ماهیدشت با ماشین پرت بشویم ته دره ای عمیق و ماشین و خودمان داغان بشویم البته جای شکرش باقی است که به طرز معجزه آسایی زنده ماندیم… ماشین هنوز سرپا  نشده اما ما حالمان خوب است !

آخرین روز آبان هم که یکی دیگر از آن جلسات تنتنانی را برگزار کردیم و با ابراهیم گلستان گفتگو کردیم چه گفتگویی شد کاش بودی و می دیدی خاطره انگیز و به یاد ماندنی . بازتاب خیلی زیادی هم داشت برای خیلی ها باور کردنی نبود اما خب اتفاق افتاد و کیفش را ما بردیم

آذر ماه بود که با یک دوست وبلاگی ملاقات کردم این دوست به طرز غریبی با بقیه فرق دارد چرایش را می دانم اما حالا نمی توانم بگویم این از آن دست اتفاقاتی است که می دانم  و نمی توانم بگویم تو هم خیلی اصرار نکن خرگوش جان می دانم با هوشی که داری چرایش را خودت پیدا می کنی

دی ماه بود که خبر دار شدم یک از دوستانم از جهان کوچیده است مرگ و زندگی اش برایم تداعی کننده ی خیلی چیز ها بود و عمبقا بر روحم تاثیر گذاشت زمستان آغاز خوبی برایم نداشت

بهمن ماه بود که خبر رسید حال آقای جولهر خوب نیست و به عمل نیاز دار آقا پیمان دامادشان می گفت برای پدر دعا کنید دعا کردیم همانطور که حالا هم دعا می کنیم

اواخر بهمن بود که جشن سالگرد تاسیس انجمن و روزجهانی داستان کوتاه را برپا کردیم  برنامه ی خیلی خوب و با شکوهی بود و ظاهرا تنها برنامه ی اینچنینی در کل کشور که بازتاب رسانه ای خوبی هم داشت اما یکی دوروز بعد یک عده بیمار اس ام اس فرستادند این ور و آن ور که جلسه ی ضد انقلاب بقایی … خرگوش خودت قضاوت کن آخر من ضد انقلابم ؟!  من که آخرش نفهمیدم ضد انقلاب چطوری است  از اول سال تا الان انواع تهمت و برچسب را برای من امتحان کردند : اول گفتند دزدی کردی بعد گفتند ضد ولایت فقیه بعد گفتند با دروایش ذهبیه هستی بعد گفتند به شهدا توهین کردی بعد گفتند به شیخ انصاری توهین کردی بعد گفتند بالکل از ادبیات هیچ بویی نبردی بعد گفتند به یک نفر تجاوز کردی حالا هم می گویند ضد انقلابی آهان یادم رفت قبل از این که بگویند به یک نفر تجاور کردم گفتند از سرشاخه های فتنه در شمال خوزستانم که پول گرفتم نیروها را سازماندهی کنم  نه نه ببخشید داشت یادم می رفت فکر کنم یکی از ماههای پاییز بود که یک نفر وبلاگی راه انداخت به اسم ادیب شناس که کلی مرا شرمنده ی خودش کرد آنقدر از من تعریف و تمجید کرد که نمی دانم چطور و با چه زبانی ازش تشکر کنم  این بابا آنقدر با دقت الفبا را مطالعه کرده بود آنقدر مطالعه کرده بود آنقدر مطالعه کرده بود که آمار ویرگولها و نقطه ها را هم داشت

خرگوش جان گوشهایت را بیاور جلو  می خواهم  یک چیزی بهت بگویم : نمی دانی چقدر در سال ۸۹ خوش خوشانم شد به جان عزیز تو از این که می دیدم الفبا ی مناینقدر هواخواه پیدا کرده است باور کن در پوست خودم نمی گنجیدم آمار بازدیدم تاروزی پانصدتا بالا رفته بود باور می کنی ؟ از یک طرف دوست های خیلی خوبی پیدا کرده بودم از یک طرف جلسات انجمن رونق گرفته بود از یک طرف یک نفر پیدا شده بود که چهار چشمی هوای الفبا را داشت و مفتی مفتی برایم تبلیغ می کرد و غلط های دستوری و تایپی ام را میگرفت و آنقدر شیرین می نوشت که ما هر جلسه  قبل از شروع کلی می خندیدم و به هم تیکه می انداختیم می گفتیم اِ اِ اِ  اینکارو کردی ؟!  نه نه نه پس تو ادیب نیستی …. خلاصه خرگوش جان سال ۸۹ سال شله قلمکاری بود که دیدن داشت و شنیدن حالا بماند که این آخرهاش یک دفعه این کشور های عربی و آفریقایی کک به تنبونشان افتاد و از این ور هم موسوی و کروبی و اهل وعیال جمیعا بازداشت شدند و ….اینهایش دیگر به من مربوط نیست

ولی در کل سال پر مشغله ای بود البته من خیلی به طالع بینی معتقد نیستم اما خوب خودت که می دانی متولدین اردیبهشت خصلتی گاوی دارند سال ۸۹ هم سال گاو بود گاو هم حیوان مفید و  سر به زیری است و دیگ عصبانیتش دیر به جوش می آید اما اگر به جوش آمد دیگر به این زودی ها سرد نمی شود  سال ۸۹ دوستان خیلی سعی کردند و خیلی از خودشان مایه گذاشتند که مرا عصبانی کنند اما نشد برعکس هی گفتیم و هی خندیدیم حالا هم که این نامه را برایت می نویسم چندین خبر خوب به دستم رسیده و شارژ شارژم سال آینده فکر می کنم برای انجمن و فعالیتهای ادبی ما سال خوبی باشد امید وارم از هوش و ذکاوتت چیزی هم نصیب ما بشود حالا هم هی اینجوری نگاهم نکن نترس فقط خواستم برایت تعریف کرده باشم یک چیزی هم یواشکی می گویم جایی درز نده با ما باشی هویجت تا آخر سال تضمینه … افتاد ؟



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات