۹۰/۱۰/۱۴

محمد رضا بهادرشبى از شبهاى پاییز سال ۱۳۷۵ بود که با (هندا هفتاد) مسعود یامین پور سر از جاده ى‌ سد دز اندیمشک در آوردیم مسعود قبلا به من گفته بود که او دوران عزلت طولانى را بعد از یک دوره سرگشتگى و عاشقى مى گذراند . براى من اما دیدار با او که هم عاشق بود و هم نویسنده و فلسفه ى ادبیات خوانده غنیمتى بود. خانه شان نزدیک مدرسه اى بود که بخشى از دوران راهنمایى ام را گذرانده بودم . مارا به گرمى پذیرفت و به اتاقش راهنمایى کرد اتاقى کوچک که در بدو  ورود به هال یک درش را به حیاط بازکرده بودند و یک درش به اندرونى . دوازده متر شاید . گوشه ى اتاق چهل پنجاه کتاب و یک قفسه ى کوچک که بیشتر شان روى هم کنار دیوار چیده شده بودند و دو فلاکس چاى و جاسیگارى و من بى اختیار پرسیدم اینجا همانجایى است که مى گویند مرکز جهان است؟ خنده ى تلخى زد و چیزى گفت که حالا یادم نیست اما فکر مى کنم حاکى از رضایت مندى نبود وقتى جا گرفتیم مقابلمان مردى چهل و چند ساله بود که بسیار پیرتر از سنش نشان مى داد با موهایى جو گندمى و عینکى با نمره ى بالا و مدلى قدیمى

جملاتش را بلند و طولانى ادا نمى کرد بیشتر بریده بریده بود و با مکث ، به چهره ام خیره نمى شد سیگار از لاى انگشتانش جدا نمى شد آن شب اولین شب آشنایى مان بود اما تا پاسى از شب کلاممان از فوکو و دریدا و آلتوسر و براهنى و بابک احمدى و شاملو و… خالى نمى شد بعد از آن شب یکى دوبار دیگر با مسعود او را ملاقات کردم اما بعد دیگر اینطور نبود موتور نداشتم و دفعات بعد با تاکسى مى رفتم و بعدها هم با اصرار پذیرفت به انجمن بیاید. آنروزها جلساتمان در مجتمع فرهنگى سینمایى برگزار مى شد آمد اما بیشتر ترجیح داد سکوت کند از جلسه خوشش آمده بود اما مى گفت که نمى تواند هر هفته حضور داشته باشد دلیلش را بعدها فهمیدم و سخت اندوهگین شدم آن روزها نشریه ى انجمن را در مى آوردیم به نام (شهرزاد) که دو مقاله اش را به من داد وتوانستم یکی را بزنم( فرم ذهنى داستان) در دوشماره ى پیاپى که شهرزاد متوقف شد و مقاله ى دومش به امانت نزد من ماند ( گسست در داستان) نکات طرح شده در هر دومقاله به اعتقاد من بکر و تازه بودند اگرچه نثر او در مقاله اندکى دشوارخوان بود و آمیخته با اصطلاحات فلسفى و جملات طولانى که گاه فعل گم مى شد اما دید عمیق و فنى او در این حوزه بسیار عجیب و تحسین بر انگیز بود همه ى مقالات و داستانهایش را با مداد و با خطى خوش در دفتر هاى چهل برگ قدیمى پاکنویس کرده بود و بارها و بارها اصلاح و بازنویسى کرده بود. چند تایى از آنها را خوانده بودم برخى از آنها بى شک مى توانست حرفهاى مهمى در حوزه ى نظریه ى ادبى داشته باشند خصوصا در مقاله ى (گسست در داستان) و پرداختن به مفهوم  گسست که از جمله مفاهیم مغفول مانده ى ادبیات داستانى ماست.

آمدنش به انجمن و چاپ مقاله اش روحیه اش را عوض کرده بود چند بارى هم تلفنى صحبت کردیم و چندین بار هم به محل کارم آمد و هر بار براى تعویض و تعمیر عینکش .تا آنکه خبر آمد که در اندوه مرگ پدر نشسته است . خانه ى پدرى را فروخته بودند و او بى سر پناه شده بود ظاهرا.

شنیده بود که هرمز على پور به اصفهان کوچیده است قصد کرده بود تغیرى در زندگى اش ایجاد کند مى گفت شاید آنجا بتوانم با کمک «هرمز» کارى انجام بدهم یا لااقل کتابهایم را چاپ کنم اما نشد هرمز پس از چندى به اهواز برگشت و او هم به اندیمشک . منزل برادرش اطراق کرده بود حالا دیگر برای دیدنش آنجا مى رفتم گویا آنجا دیگر جای دنج اختصاصى براى خودش نداشت ملاقاتهایمان تلفنى بود تا آن روزى که برادرش از من راهنمایى‌ مى خواست براى چاپ کتابهایش و من هر چه مى دانستم از مراحل چاپ کتاب گفتم گویا قصد کرده بودند برای چاپ آثارش اقدامى انجام دهند و خودش هم مى‌گفت که مى تواند از طریقى مقالات را به بابک احمدى برساند و نظرش را بپرسد و با او مشورت کند براى انتخاب ناشر و من چقدر خوشحال بودم و درپوستم نمى گنجیدم انگار که قرار است کتاب هاى خودم چاپ شوند و بیشتر، از آنکه روحیه اش را بشاش مى دیدم برخلاف سالهاى قبل که پژمرده بود و سیگار از لبش ـ ناامیدانه ـ  نمى افتاد و همیشه بخشى از حرفهایمان به امیدوارى دادنش مى گذشت .

«محمدرضا» را دوست داشتم او مرا به طرز عجیبى به یاد عمویم مى انداخت شاید سرنوشت اندوه بار هر دو شاید آرزوى هاى طول و دراز فرو خفته و ناکام شاید هم چیز دیگرى نمى دانم محمد رضا در یک زمان شیرین اما فراموش شده متوقف شده بود این زمان آمیخته با شعر و داستان و فلسفه بود هرآنچه را خوانده بود به روشنى‌ به یاد داشت سنش به پنجاه نزدیک مى شد اما هنوز درآن زمان معلق مانده بود و من این زمان تعلیق شده را دوست داشتم به همان نسبت که خودش را دوست داشتم و حرفهایش را .

از یک سال پیش به این سو بعد از آن ماجراى سرقت از خانه و محل کارم که مرا دربه در پاسگاه و دادگاه کرد نتوانستم سراغى از او بگیرم گرفتارى هاى زندگى بین ما فاصله انداخته بود چند سال پیش وبلاگى ساخته بود که برخى شعر هایش را آنجا گذاشته بود که بعد هم متوقفش کرده بود هفته ى قبل سرى به آنجا زدم و در بهت و نا باورى دیدم و خواندم که تابستان گذشته از میان ما کوچیده و روحش از قفس تن رها شده است . بسیار اندوهگین شدم بیشتر از آنکه یک سال از او بى‌خبر بودم حس ناخوشایند سرزنش بارى تنم را فرا گرفت حسى شبیه آن روز که خبر خود سوزى على اکبر پورمند را شنیدم پورمند از شاعران خیلى خوب اندیمشک بود که اصلیتى کرد داشت رباعى ها و غزلهاى تکان هنده اش را هنوز به یاد دارم حالا محمد رضا بهادر نویسنده اى‌ مظلوم که مستحق حضورى جدى در ادبیات ایران بود در گم نامى در بى خبرى از دنیا رفته است بى اینکه حتى همشهریانش از او خبر بگیرند بی آنکه کتابى از او منتشر بشود بی آنکه همه ى آن اندیشه ها و نظریه ها و حرفها و داستانها و شب تا صبح بیدارماندن هاش به کسى تلنگرى‌زده باشد   انگار که هیچ گاه در آن شهر نزیسته است

انگار که هیچ گاه نبوده است

محمد رضا براى من زنده است چون او و آثارش برایم مهم بودند . برایم زنده است چون من دوستش داشتم . افسوس که کارى از دستم بر نمى آمد و نمى آید



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات