۸۹/۰۸/۱۰

عصر تاسوعا بود. از صبح خانه ى (خسى) لنگر انداخته بودیم براى نذرى هرساله که عیال براى (علم عباس) مى پزد و حالا من خوابیده بودم توى‌ اتاق کوچکى ‌تا عصر برسد و بزنم بیرون اما صداى اس ام اس جدید بیدارم کرد : (سلام اگر به کرناسیان گذرت افتاد همدیگر را ببینیم) از دوستى‌ وبلاگى‌ که تا پیش از این همدیگر را ندیده بودیم جز یک بار تلفنى ‌و چند بار ایمیلى و چندین بار کامنتى .

بیرون میزنم . هواى پاییزى ‌شهر تن را مور مور مى کند و مرا که کمرم از حادثه ى چند هفته ى پیش هنوز درد مى کند به شال و کلاه مى‌کشاند . کرناسیان شلوغ است . قبلا او را ندیده ام ، شماره اش را مى‌گیرم ، جواب نمى دهد اس ام اس را هم همینطور مطمئن مى‌شوم که صداى طبل و نقاره و بلندگو ها اجازه ى شنیدن نمى دهد اما سرانجام جواب مى‌دهد اینبار من چیزى نمى شنوم مى‌گوید کجا ایستاده فقط خیابان قاضى اش را مى‌شنوم و صدا قطع مى‌شود سرگردان مى شوم که دوستى‌ صدایم مى‌زند . سید رضا ، مسیح کوچکش را لباس عربى سبزى ‌پوشانده بود با پیشانى بند یا حسین مشکى

سید رضا مى شناسدش مى‌گفت ظهر با هم در مسجد ناهار خورده اند دستم را مى‌گیرد و با خودش مى کشاند. کرناسیان شلوغ و شلوغ تر مى شود هیئت پشت هیئت ، صدا به صدا نمى‌رسد پیدا کردنش مشکل مى‌شود اما بلاخره ما را به هم مى‌رساند جلوى کوچه اى که به مسجد منتهى مى‌شود ایستاده است به تماشاى هیئت ها، صورت ‌هم را مى‌بوسیم . میانسال است اما چهره اش جوانتر مى‌زند از شلوغى فاصله مى‌گیریم چابکتر از آنى‌که نشان مى‌دهد مى‌نماید جلوى‌مسجد کرناسیان مى ایستیم  چند تایى دیگر هم ایستاده اند دستم را رها نمى کند انگار مى خواهد جایى ببرد مرا . همگى‌ میانسالند وگاهى کمى ‌پیر تر . مدام با او خوش و بش مى‌کنند ساکن تهران است و مثل همه ى‌ دزفولیها تاسوعا و عاشورا را از دست نداده است چند سالى هم خارج از کشور بوده و حالا دوستان و هم محله اى ها فرصت دیدارش را غنیمت مى‌شمرند. لحظاتى‌از من فاصله مى گیرد و دستم رها مى شود .  نگاهم به داخل مسجد مى افتد و بلند گوها و شمایل و علمها و دیگها ى نذرى. ناگهان به سمتم مى‌آید و مى گوید: مى‌خواستم تو را با یک نفر آشنا کنم

آنقدر سریع اتفاق مى افتد که فرصت تعجب ندارم . مرا مقابل مردى نسبتا کوتاه قد با موهاى‌ جو گندمى قرار مى دهد و بی هیچ مقدمه اى‌ معرفى‌ اش مى کند آنقدر سریع که من فرصت شوکه شدن حتى ندارم هنوز خودش را خوب ندیده ام کسى‌را معرفى‌ مى کند که دیدارش را به خواب هم نمى‌دیدم لااقل هرگز فکر نمى‌کردم آنجا و در آن ساعت ببینمش نمى دانم اولین چیزى که باید یگویمش چیست اما همان یک جمله هم بند را آب داد . دیدارمان به یک دقیقه نکشید از نگاهش هیچ احساسى تراوش نمى کرد اما ذکاوتى موج مى زد که بلافاصله حسش کردم :

پیش از این چند بارى از او شنیده بودم شنیده هاى من از او کم بود تنها عکسى که از او دیده بودم جوانى بود بیست و چند ساله با موهاى سیاه کوتاه و لباس خاکى و چشمانى ریز و کشیده که بسته بودشان و دستى به ریشى مرتب و اصلاح شده اما همان هم کافى‌بود تا مرا به سمت خودش بکشاند مى گفتند از فرماندهان استخوان خرد کرده ى جنگ بوده است مى‌گفتند تا آخرین روزهاى جنگ سلاح زمین نگذاشته است از تهور و شجاعت و صلابتش مى گفتند این را هم شنیده بودم که هیچ کجاى تاریخى‌ که تا به حال از جنگ نقل شده است اسمى از او نیست در گوشه هایى از خاطرات جنگ از او نام برده مى‌شد اما از خودش خبرى نبود در همان خاطرات هم با آنکه موضوع خاطره نیست اما تو را ترغیب مى‌کند او را از درون خاطره بیرون بکشى و ماجرای خودش را دنبال کنى‌ شاید بسیارى خیال مى کردند کشته شده است !‌ اما او زنده بود. بى آنکه مقام و درجه اى داشته باشد . نخواسته است که داشته باشد. شنیده بودم کسى که همه ى روزهاى‌جنگ را در نوردیده حرفهاى ‌زیادى براى گفتن باید داشته باشد و حالا که بى سر وصدا و هیاهوى ( بعد از جنگ) شغلى ساده و شخصى براى‌خودش دست و پا کرده است هنوز هم از (سوال) مى‌جهد تا آنچه را دیده و مى داند تنها براى خودش محفوظ بماند اینها را من مى‌دانستم اما اینکه او را در عصر تاسوعا جلوى مسجد کرناسیان ملاقات کنم را هرگز

  وقتى دوست مشترکمان مرا با عنوان داستان نویس معرفى‌کرد دانست که هوا مساعد نیست و باید رهایمان کند مبادا از او چیزی بپرسم و من که هولا هول از دهانم پرید که خاطراتتان را مکتوب نکرده اید؟ زود به احمقانه بودن سوالم پى بردم اما دیر شده بود فهمید زمان ماندن نیست با همه خداحافظى کرد بى آنکه کوچکترین علاقه اى‌براى ماندن نشان دهد با همان چهره اى‌ که هیچ احساسى را نمى شد در آن خواند تنهایمان گذاشت و در هیئتى‌ که از جلوى‌ مسجد مى گذشت ناپدید شد .



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات