۹۱/۰۷/۰۲

كودكي

و من خسته و خاک آلود از پس سالها ، امروز قد کشیدن ـ بهنود و پرهام ـ   را نگاه  میکنم  و در حسرت آن روزها به این عکس خیره مى شوم  :‌ مهرانى پنج ساله  ، شلوغ ، فضول ،‌ که در چهره اش چیزى پیدا نمى کنى اما دلش همیشه پر از غوغا است سال ۱۳۵۶ مهد کودک ، اهواز جایى نزدیک چهار راه  نادرى زیر پل هوایى فعلى و دوستانى بهتر از آب روان ، مدیر با پیراهنى آستین کوتاه دست بر شانه ى ( الهام ) تنها کسى که هنوز اسمش در خاطرم هست و مربى با جلیقه اى تیره و موهاى ریخته بر شانه و چاه زنخدانى که همیشه برایم سوال بود که چرا و همیشه وقتی نگاهش میکردم فقط چاه زنخدانش بود که توجهم را جلب میکرد و گاهى همین هم مرا میترساند که چرا بقیه اینطور نیستند نمى دانم اسم کدامیک ( باقرى ) بود یا شاید هم نبود ومن امروز خیال میکنم که باقرى بوده است هنوز هم تمام زوایاى حیاط  مهد  را به خاطر دارم و دوچرخه هایى را که گاه به گاه در اختیارمان بود تا در حیاط نچندان بزگ چرخى بزنیم و کیفى ببریم  نمى دانم امروز این بچه ها کجا هستند و چه سرنوشتهایى برایشان رقم خورده است چقدر دلم  مى خواهد به آن حیاط برگردم به آن بچه ها و شعر هایی که هنوز بریده بریده بعضى هاشان را به یاد دارم :   جوجه جوحه طلایی  نکش سرخ و حنایى من جوجه را گرفتم او را بوسیده گفتم …. و مزه ى کیک جشن روز آخر که هنوز زیر زبانم است .بسیار اوقات مهران پنج ساله را گم میکنم  اما وقتى پیدایش میکنم که کمى دیر شده است کاش میشد همیشه پیشم مى ماند و همینطور مثل عکس : دست به زانو یک زانو به زمین  به من خیره میشد همینطور که آن روز به دوربین خیره شده بود اما چه باید کرد که آن روز هم  حالت نشستنش آنگونه بود که بعد از گرفتن عکس مثل گلوله اى از زمین بجهد و بدود و از پله های سرسره بالا برود و لیز بخورد و بعد سوار تاب بشود و در هیاهوى بچه ها گم بشود و به حرفهاى مدیر و مربى گوش ندهد و توى حیاط چرخ بزند و مدام پاچه ی بلند شلوارلى بند دارش که تا خورده بود توى پایش گیر بکند و گاهى زمین بخورد و گاهى نخورد تا ظهر که  مادر از راه برسد براى بردنش  و بدود و برود از توى کلاس کیف قرمز چهار خانه ى زیپ دار کوچکش را بیاورد و به اصرار مادر سیب توى کیف مانده اى که یادش رفته است  بردارد ، بخورد و بیاییند سر کوچه و با پیکان خاکستری پدر به خانه برگردند.

 

 

 



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات