۸۹/۰۸/۱۰

سالگرد خوب است یا بد ؟  نکند تلخ باشد که من هیج حوصله ى تلخى را ندارم  حالا هزار روز گذشته است  از آن صبحى که روى صندلى پلاستیکى  کارم جا گرفتم و پیچ رادیو را باز کردم  و بغض امانم…..   نه کارى به کار عشق ندارم من هم باید خودم را به مردن بزنم شاید در آن صورت بتوانم شب آرام بخوابم یا بمیرم تا صبح بیدار نشوم تا چیزى نبینم و چیزى نشنوم نبینم که با مزارت چه کردند و چه اما ها از دیوارکه نه از خاک هاى کمر کش رود خانه بالا زد وتنوره کشید به سمت ما که دستمان به هیچ کجا بند نبود بعد هم که تو راستى راستى خودت را به مردن زدى کسى سراغى نگرفت ازت مگر خار هاى بلند شده ى آن اطراف که باد گاهى میکشاندشان به سویت که تنها نباشى .

حالا هزار روز از آن روز گذشته است و ما که راستى راستى باورمان شده است که تو مرده اى گاهى سوئیچ را میچرخانیم و راه گتند‌ را پیش میگیریم و مى رانیم توى جاده ى انحرافى و بى اختیار تابلویى را که خیلى وقت است برداشته اند میجوییم بى اختیار و مى دانیم که نیست و نخواهدبود که دیگر فایده اى هم ندارد که باشد چون تو دیگر مرده اى و قرار هم نیست که به این زودى ها برگردى  تا رویش بنویسند که به زادگاهت خوش آمدیم.

حالا هى باید دلمان را ورق بزنیم و دنبالت برگردیم و هزار روز را رج بزنیم  تا ببینیم کجا و کى تو را جا گذاشتیم که حواسمان نبود  من که تا همین دیروز حس نکرده بودم که گاهى کمى گیج گاهى کمى گنگم پس چطور شد که تور را گاهى گم مى کنم؟

 آن روز ها که هنوز هزار روز نبود که خودت را به مردن زده بودى نزدیکتر میدیدمت. اما حالا کمى طول مى کشد تا لابه لاى روزهاى حاکسترى که تند و تند دنبال هم مى دوند جایى برای دیدندت خالى کنم  . تو اما بپذیر که یکى از آن روز ها همین امشب باشد که جایى پیدا شده است براى دیدار با تو بعد از هزار و چند روزى هم بیشتر :

گتند خیال میکند امروز همه چیز دارد از برکت آمدنت  و ما خیال میکنیم که گتند میعادگاه عاشقان جهان شده است ما خیال میکردیم تو که هستى همه چیز هست اما دیر نه کمى زود تر از خودت فهمیدیم که از فردا فقط تو مى مانى و ما که باید تنها کنار هم بنشینیم و براى هم گپ و گفت کنیم کنار جاده اى که مسافران را به شهر مى رساند و زود برمیگردد که باز مسافرى دیگر بیاورد .  و هى عصر ها به غروبى نگاه کنیم که درست روبه روى مزارت توى آن دشتى که جلویش ردیف درخت هاى تنک لاغر کاشته اند شکل میگیرد وهى دلمان بگیرد و سر به اطراف بچرخانیم و دور خودمان ـ  اگر کسی نفهمد ـ  بچرخیم و بجرخیم و کسى را نبینیم جز آنهایى که آنطرفتر با اهل و عیال به تفریحگاه نزدیک مزار آمده اند و گاهى چشمشان که مى خورد به گنبد که نه به دو نیم دایره ى تو در هم کوچک و بزرگ چمباتمه زده بر مزارت  پا مى سرانند تا ببیند اینجا کجاست و از این ورش که بالا بروى از آنورش کجا در مى آیى و وقتى بالا بیایند سنگى سیاه ببینند با خطى سفید که نام تورا بر خودش دارد خیال میکنى چه فکر میکنند؟ آنها هر چه خیال کنند مثل ما خیال نمى کنند که تو راستى راستى خودت را به مردن زده اى که گتند از بودنت همه چیز داشته باشد و افتخار کند تو هستى و ما هستیم و خدا هست . فی الواقع اما این است که خدا هست و ما هستیم و تونیستى  و گتند هنوز خیال مى کند که تو هستى و ما دلمان مى خواهد که هنوز به مردنت ادامه بدهى تا ببینیم خدا چه مى خواهد



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات