۹۰/۰۷/۱۰

نویسنده ى‌ این پست من نیستم نه نقشى در نگارشش داشته ام نه راضى‌به درج و انتشارش، مینا سخایى از اعضاى‌قدیمى‌ (انجمن قصه دزفول) است با او در این انجمن آشنا شدم و امروز( بهنود و پرهام) حاصل ازدواج ما هستند مینا از نخستین کسانى بود که به انجمن پیوست و حالا که بیش از یک دهه از آن روز ها مى گذرد شاید تنها کسى است که  از پشت پرده ى برخى قضایاى انجمن و فعالیتهاى‌ من خبر دارد بعد از توطئه ى اخیر و توزیع شبنامه نه به عنوان ( همسر) که به عنوان ( یک عضو با سابقه) از آنچه مى دید و مى شنید آزرده شد بیشتر از آن رو که می دید ( چه کسانى ) میدان دار هستند . حالا اصرار دارد این پست باشد شاید به عنوان یک سند یا بخشى از حافظه ى‌فراموش شده ى‌انجمن یا چیز دیگرى که من نمى دانم

همیشه منتظر بودم آن صداى آشنا را بشنوم صدا متعلق بود به جوان سبزه ى بلند بالاى عبوسى با کاپشن سبز تیره شال گردن سفیدى رها بر گردن و عینکى نه چندان زیبا بر چشم  همیشه در جلسات داستان خوانى با دقت وتیز بینى  بهترین نقد ها را ارائه مى کرد صدایى معترض که آن را در جلسات نقد شعر روزهاى جمعه هم شنیده بودم باخواندن شعر جمعه ، جمعه هاى تکرارى که از قضا با تشویق بسیار حاضران همراه شد حالا صاحب آن صدا بعد از گذشت سال ها با عینک ظریفى بر چهره فربه تر شده وپسرش که می گوید چرا موهای مامان سفید نیست اما مال تو سفید است می گوید : مامان ها موهاشونو رنگ میکنند من شاهد بیش از یک دهه از فعالیت هاى مهران بقایى بوده ام در حالی که کیهان بچه هایى که با عشق وعلاقه صحافى شان کرده ودو قفسه ى بزرگ از کتابخانه را پر کرده اندشاهد صادقى بر یک عمر مبارزه ى او براى به دست آوردن چیز هایى است که حالا او را به نداشتن شان متهم مى کنند

به قول خودش هرکس پیشش چوب خطى دارد که خیلى تلاش مى کند تا پر نشود اما وقتى که پرشد آن شخص را کنار میگذارد اگر چه من همیشه سعى کرده ام این معادله ى تا حدى بیرحمانه را بر هم بزنم اما وقتى قرار است کسى را نبخشد وحشتناک عمل مى کند

یادم است وقتى قرار بود مراسمى در بزرگداشت نویسنده یا اهل قلمى برگزار شود در اتاق کوچک انجمن جمع مى شدیم  تصمیم ها گرفته مى شد مهمان ها دعوت مى شدند اما زحمت تمام کارها (وچون بى انصاف نیستم) بیشتر کارها بر عهده ى او بود مى‌رفت و نیمه شب یا دم صبح بر میگشت بی شکایتى از خستگى از پاپس کشیدن‌، از من چراتنها باید ها؟

 من نظاره گر خاموش او بودم با عشقى که داشتم به کارش وبه خودش

همیشه پایى برای دویدن داشت تا دیگران بر سر سفره ى آماده اى به نام ” انجمن قصه برگزار میکند ” بر صندلى تکیه بدهند وبعنوان شاعر یا نویسنده دعوت بشوند برای خوانش وحالا که آب از خیلى از آسیاب ها افتاده این آقایان وبه تازگى خانم ها که با کمال ادب وژست روشنفکرى از گذشته تا به حال در” میادین ادبى ” ظاهر مى شوند. خیلى هایشان تغییر استراتژى داده اند خواهان حذف فلان کس یا فلان گروه درخلوت شب ودر شلوغى روز به سیگارى بر گوشه ى لب قناعت کردن و سکوت در برابر آن هایى که حذفشان شرط حضور بود وهمراهى وباز تنها گلوى راستین معترض مهران بود بى رودربایستى از کسى، بى مسامحه اى وبعدپایان جلسه بودوباز مهران بودومن میرفتم و تاپاسى از شب که مى آمد باانبوهی پارچه نوشته که سوار بر دوچرخه ى قدیمى اش با خود مى کشیده بود وآورده بود ونمى گذاشت حتى پارچه هایى را که آرم انجمن قصه رویشان بود روى نورگیر خانه بیاندازم که جلوى آفتاب مستقیم را بگیردوحالا دردم مى آید که تازه واردى که خود را مدیر انجمن می نامد پای این علم سینه مى زند در حالى که صاحب عزایش کس دیگرى است وقتى انجمن کتاب هاى (من زنده ام)و (پراکنده های بارانى) راکه آثار اولیه اعضا راشامل مى‌شد چاپ کردفعالیت هایش طاقت فرسا شد برای خودش نه برای من شاید،‌ به ندرت اعتراضم رابه زبان می آوردم اما اعتراض جوانه می زدوچرا دویدن هاى تنهایى.

زحمت تایپ با (خانم فرهادى) بود وبعدنسخه خوانى واصلاح برعهده ى ما فیلم وزینگ وارشادرفتن هاکه ناهار یخ می کردومهران که خبر نمی کردو هى منتظرو هى منتظروبعد مى آمدسه ظهرومى خواستم خفه شوم از بغض وعصبانیت وباز تکرار وتکرارو وتکرارو

وپولش هم که آخر از جیب رفت وخنده ام مى گیردحالا به این حافظه هاى آلزایمر گرفته ى دوستان قدیم ومنتقدین جدیدى که کتاب نزدیک ترین دوستانشان را ندیده می گیرند اما خنده اى تلخ که گاه در دلم می گویم :خوب اداى دین کردند حقت همین بود . اما دلم نمى آیدوچشم هایم پر اشک مى شود از این همه بى انصافى که در زیر نقاب دفاع از حق مولف برچهره زده اند که وارد این قصه نمى خواهم بشودکه سر دراز داردکه جریان این داستان خانم ستوده چه بودو اصلا دعوا سر لحاف ملا نبودکه این وسیله اى برای تشفى خاطرشان شدکه دراین باره مهران دلایلى براى خودش  دارد که یا می پذیریم یا نه

خوب یادم است وقتی یکى از دوستانش تصمیم به سوزاندن کتاب هایش گرفته بود با اصرار وپافشارى تادم صبح کتاب ها را از دم آتش نجات داد والبته دوباره پسشان فرستاد .براى دیگرى از کتاب تازه چاپ شده اش رونمایى کردو در این دنیاى وانفسا که آدم ها براى انجام هر کارى چرتکه مى اندازند این جانفشانى ها نه تنها معنى نداشت بلکه  بوى توطئه مى داد و آقایان را به شائبه ى استادى واو را درنظر آنها به درجه ى پادویى انداخته بود وهر وقت مى گفتم چرا ؟ مى گفت اگر مثل دیگران فکر کنم دیگر مهران بقایى نیستم وآسیب پذیرى روابط مهران از همین جاست که خط هایى را که بر روى چوب خط دوستانش مى کشد در خفاست دلتنگى هاو آزردگى هایش رااز آن ها پنهان مى کندو ندیده مى گیردتا جایى که جایى برای قرض دادن نمى ماند دیگر نسیه نمى دهد اما هیچ کس نمیداند که بارها مافوق توانش نسیه داده است از نظر او حتى موافقان دشمنانش مخالفان او هستند

 وآن وقت است که آخر ماجرا را فریاد مى کندآن صداى معترض که خوب مى شناسندش بى پرده فریاد مى کشد .

و اینجاست که همه لب بر مى چینند وسرى می جنبانند وعاقلان باید بدانند که نه چنین است . من البته با این شیوه اش موافق نیستم  روحیه ى صلح طلب من اغلب میل به سازگارى وآرامش دارد اما این منم منى که با عشق براى دیگران ندویده ام منى که یک هفته بعد از همایش ناهیدى از درد کمر در رختخواب نیفتاده ام منى که تمام تلاشم شناساندن دارایى هاى ادبى دیگران نیست

نه اشتباه نکنید مهران یک اسطوره نیست او آدمى است با خوبى ها واشتباهات ریز ودرشت مثل همه ى ما اما چه بخواهید چه نخواهید او یک آوانگارد است همیشه وقتى شما پایتان در پوست گردو گیر گرده است ایده هاى نو دارد دردنیاى ادبیات ما فرهنگ سازان نقش اساسى دارند وگرنه ادبیات شامل هر حوزه ى معنایى که بدانیدش در دم ودود افیون وانزوا حسابش ساخته است او ایده آلیستى است که رئالیستى عمل مى کند دشمنانش همان هایى هستند که از تیغ زبانش در امان نبوده اند ونیستند ودوستانش هم کم نیستند واین اقتضاى طبیعت اوست در زیر ستاره ى حلبى اش قلبی از طلا دارداما سازشکار نیست ورنگ عوض نمى کند تلاش در خدشه دار کردن پیشینه ى او آب در هاون کوبیدن است او همین است که هست واین برچسب ها به او نمى چسبد من یکى از منتقدین جدى او هستم تا جایی که خیلى از اوقات نقدم را به مرافعه مى کشانم من با شیوه ى سکوت سکوت بعد فریاد فریاد مخالفم فریاد آخر زیادى کشیده وآزار دهنده مى شود وخیلى ها  را مى رنجاند و این شیوه اى است که او با دوستان جانى دیروز ودشمنان خونى امروزش دارد اگر چه من هنوز دشمن شان نمى دانم اما این طرز فکر من است چون من مهران بقایى نیستم



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات