۸۸/۱۱/۱۰

 2محمد ایوبی آخرین نویسنده ی جنوبی است که از قطار پیاده می شود . او متعلق به نسلی است که خواندن و نوشتن و باز خواندن و نوشتن و باز … غذای هر شب و روزشان است . نسلی که در کوران حوادث آبدیده شده اند و جنوب با آفتاب گرم و هرم سوزانش ، نخلهای سبز و کارگران « شرکتی » که از پی هم در اسکله های نفتی می دوند برای لقمه ای نان و « مستر » هایی که با کادیلاکهای مدل ۱۹۴۰ خاک زیر چرخهایشان را به ْآنها نثار می کنند،‌ ماوای سکر آور لحظه های داستانی آثارشان است .
محمد ایوبی از نسل روشنفکرانی است که پایی سوخته و قلبی دردمند و قلمی توانادارند . مثلث اهواز ـ دزفول ـ‌ آبادان او را در رودخانه ای از فرهنگ جنوب غوطه ورمی سازد. « ایوبی » و « محمود » دو بال اوج گیرنده ی داستانویسی خوزستانند . ریشه هاشان مثل «کنار» تا اعماق زمین کشیده می شود . هردو در آب زلال « دز» پر شسته اند.سکوت ۱۰ ساله ی ایوبی از نیمه ی دهه ی شصت تا نیمه ی دهه ی هفتاد با ( راه شیری )شکسته می شود با ادای دین به به جنگی خانمان برانداز که سرزمینش را مجروح کرده بود. و چند سال بعد فوران حرفهای تلمبار شده بر قلم نویسنده ای که یک سینه شرح سخن دارد و یکی از پی دیگری حاصل سکوت ۱۰ ساله ى اوست . پایی برای دویدن ، آواز طولانی جنوب و ….
اما این همه ی ماجرا نیست .ایوبی فرزند خوزستان ، هنوز به خاستگاه خود با حسرت نگاه می کند به آنجا که قصه هایش متولد شده اند به شرح صبوری مردمان آفتاب سوخته و رنج دیده . قصه هایش از خوزستان تهی نمی شود جای جای قصه ها و رمانهایش بوی جنوب می دهد . به جوانهایش عشق می ورزد و اگر چه تهران نشین شده است اما خانه ی کوچکش پذیرای همولایتی هایی است که تشنه ی آموختنند بی هیچ اغماضی هر آنچه می داند نثار می کند . می آموزد و مى آموزد .
محمد ایوبی حرفه ای است . رفتارش ،گفتارش ، نوشتارش ، عصاره ی نوشتن است و ادبیات : (‌ بخوان و بنویس ، خوب بنویس )نقد می کند بی ملاحظه ، باریک بینی اش شگفت زده مان می کند . وقتی پای ادبیات درمیان باشد خستگی نمی شناسد . ساعتها می گوید و می شنود و می خواند و ….
ایوبی آخرین نویسنده ای است که می شد بر شانه های استخوان دارش تکیه کرد .هنوز شور جوانی های دهه ی چهلش را با خود داشت . در سفری به دزفول از طرح های آینده اش با شور و حرارت حرف می زد گویی همه ی صحنه های رمانش را می دید . دلش می خواست اقامتی طولانی در اینجا داشته باشد تا درسکوت و آرامش آنها را بنویسد و تمام کند . بوی جنوب و محله ی قدیمی دوران کودکی اش انرژى اش را مضاعف می کرد .
ما لحظه ها را برای میزبانی اش می شمردیم غافل از اینکه او در اندیشه ی نوشتن قصه ای برای رفتن بود . ما نمی دانستیم روزگار به فهماند .



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات