۹۴/۰۱/۰۱

حالا باید به ذهنم فشار بیاورم که آخرین یادداشت سالیانه ام را که نوشته ام پایان کدام سال بوده. چند صباحی که الفبا در محاق بود این وجیزه به تاخیر افتاد. اما امروز که می خواهم در نخستین روز سال این یادداشت را بنویسم خسته تر از همیشه انگار که کوله ای سنگین بر دوش داشته باشم حروف را بر کیبور می یابم .
سال نودو سه بی تامل بدترین و بی مایه ترین سالی بود که تجربه کردم هیچ چیز سرجای خودش نبود اقتصاد و فرهنگ در شهری که در آن می زی ام و حتی در کل کشور عق آورتر از آنی بود که بشود با یاد آوری اش نقطه ی امیدی یافت . هیچ روزی را با خبر خوب آغاز نکردم و به پایان نرساندم. گرچه تلاش می کردم به سان روزگاران گذشته امید وارانه به اطراف بنگرم اما گاهی چیزهایی هست که خارج از توان  است و تقدیر به راهی دیگر می کشاند آدمی را . حالا می ماند صحنه ی نبردی که باید در آن جنگید . در این نبرد اما من چه دارم جز سلاحی که واژه ها ساخته اند . چه دژی دارم جز همه ی آنچه که با قلبم ساخته ام … اینها در نبرد امروز چه به کارم می آیند؟ چگونه می توانم به راه ادامه دهم وقتی خسته،افسرده و کلافه ام …. اما من … شاید هنوز چیز هایی باشد که بتواند انرژی زا باشد و بتواند سر پا نگه ام دارد که بتواند توانم را باز آفرینی کند . هنوز چیز هایی هست . قطعا هست . باید آنها را بیابم … اما … adele ….

زنی که از دور دست با صدا و ترانه هایش دستم را فشرد …
می دانستم بلاخره کسی هست که بتواند مرهم بگذارد اگر چه به قدر بند آمدن موقتی زخمی که جاری است از خون گرمی که در رگ هایم شعله می کشد . او می خواند : But I set fire to the rain
و من بی اختیار سرم را بالا می گیرم تا باران داغ در برم بگیرد . او باز می خواند و صداش از اعماق در رگهایم بالا می آید :
And I threw us into the flames
و من گُر می گیرم از داغی خونی که پاشیده می شود به اندامم …
سال نو شده است به هر حال . بهار آمده و من تنها نیستم . خیال می کنم تنها نیستم اما هستم . روز های خوب همیشگی نیستند روز های بد هم . امیدوارم روزهای بد کمتر شوند و بتوانم به توان گذشته ام بر گردم . تلاش می کنم . مثل همیشه که تلاش کرده ام
این روزها را عجالتا با adele سر می کنم شاید او هدیه است برای این روز های من :

Set Fire To The Rain

 


گذاشتم قلبم سقوط کنه

و در حالی که داشت سقوط می کرد تو بلند شدی تا فتحش کنی

همه جا تاریک بود و من به آخر خط رسیده بودم

تا اینکه تو منو بوسیدی و نجاتم دادی
دستهای من قوی اند

اما زانوانم اونقدر قوی نبودن

تا بتونم توی آغوشت محکم باشم

و به پات نیفتم

اما یه چیزی رو در مورد تو هیچوقت نمیدونستم…هیچوقت نمیدونستم

هر چیزی که گفتی هیچوقت راست نبود…هیچوقت راست نبود

و با این بازی هایی که در میاری تو همیشه برنده ای… همیشه برنده ای

اما من باران رو به آتش کشیدم

و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم می دیدم

بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه می کنم

چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو

وقتی با تو ام

می تونستم اونجا بمونم و چشمامو ببندم

و برای همیشه تو رو کنار خودم احساس کنم

من و تو با هم هستیم و هیچ چیز بهتر از این نیست

اما یه چیزی رو در مورد تو هیچوقت نمیدونستم…هیچوقت نمیدونستم

هر چیزی که گفتی هیچوقت راست نبود…هیچوقت راست نبود

و با این بازی هایی که در میاری تو همیشه برنده ای… همیشه برنده ای

اما من باران رو به آتش کشیدم

و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم میدیدم

بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه می کردم

چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو

من باران رو به آتش کشیدم

و خودم و تو رو به قلب شعله ها پرت کردم

اونجا بود که مردن یه چیزی رو حس کردم

چون میدونستم این آخرین بار بود…آخرین بار

بعضی موقع ها وقتی بیدار می شم و می فهمم پیش در خوابم برده

حالا که رفتی باید منتظرت باشم

حتی حالا که این عشق تموم شده

نمی تونم دنبالت نگردم

من باران رو به آتش کشیدم

و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم می دیدم

بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه می کردم

چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو

من باران رو به آتش کشیدم

وخودم و تو رو به قلب شعله ها پرت کردم
اونجا بود که مردن یه چیزی رو حس کردم

چون می دونستم این آخرین بار بود…آخرین بار

بذار مشتعل شه

بذار مشتعل شه

بذار مشتعل شه


  1. سلام.
    همیشه سر بزنگاه مهم و سرنوشت ساز زندگی، چیزی هست که تو را به نیرویی سترگ و باشکوه متصل کند؛ گاهی صدایی از دوردست، گاهی کتابی در کتابخانه ی کوچک ات، گاهی فیلمی که در تاریکی سینما و روی روشنایی پرده ی سفید جادویی دیده ای، گاهی ترانه ای، عکسی یا …
    به نیروی درون آدم ها بسیار معتقدم. این نیرو آدمی را سرِ بزنگاه، از لبِ درّه ی ناامیدی و خستگی به دشت پُر از ایمان و امید و سرزندگی برمی گرداند.
    به لحظه های شکوهمند زندگی قسم که ما زیستن را دوباره و هر روز با امید زندگی می کنیم و نفس می کشیم.
    یا حق.

  2. با عرض تبریک سال نو .

  3. سلام
    سال نو مبارک
    شروع سال نو اینقدرتلخ؟
    هر وقت زندگی به کام ما نبود دورش می زنیم. زندگی تا دلت بخواهد دور برگردان دارد.

  4. ….. تلخی های زندگی را که در گذر زمان پشت سر بگذاری به گونه ایی که در غبار تیره فراموشی ها گم شوند ….آنگاه است که از آن همه تلخی زهر آلود حلاوت دلنشین و ملایمی حس میکنی که که نوازشگر زخم های روحت خواهد بود .

  5. سلام مهران عزیز
    جستن چیزی برای چنگ زدن هم خوبه
    وای بحالی که دیگه نه توانی برای جستن
    نه امیدی برای یافتن
    و نه فایده ای در چنگ زدن باشه

پاسخ دادن به سید مرتضی سبزقبا لغو پاسخ

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات