۹۳/۱۲/۰۱

زمان در گذر است . جا می مانیم یا ما هم می رویم؟ نمی دانم اما خوب می دانم که زمان گاهی ما را جا می گذارد شاید در گذشته ای دور متوقف می شود شاید ما در مکانی نامعلوم گم می شویم . زمانها و مکانها در مهی رقیق و گاهی غلیظ ناپیدایند این روز ها سخت در تلاطم پیدا و پنهان این زمانها و مکانهایم. شاید سندرم آغاز دهه ی چهارم عمر است شاید هم چیز دیگری ولی هر چه هست حس غریبی است که باید تجربه کرد.

201501162941
این عکس عجیبی است . به طرز باور نکردی عاشق آنم. بهنود یازده ساله است و پرهام شش ساله در بعد از ظهر یک جمعه ی مطبوع کنار پل باستانی در زمستان امسال . این عکس پازلی است از یک تصویر گمشده در زمانی دور برایم .
شش ساله بودم که جنبش ۵۷ به ثمر نشست و یک دوره ی خاص در کشورم آغاز شد پیش از آن در فضایی و بعد از آن در فضایی متفاوت . شش سالگی آغاز مرحله ای است که چیز ها به یاد می مانند تصویر ها در ذهن ثبت می شوند و تا پایان عمر از یاد نمی روند : شب های سرد گرد آتشی که انقلابیون افروخته بودند ، صورتهای پوشیده در دستار ، خنجر های آخته ، شعار های سیاه بر دیوار، تظاهرات ها و شانه های پدرم که من نشسته بر بالای آن مردم را با مشتهای گره کرده می دیدم و … بسیار چیز ها و حتی بوی لاستیک های سوخته در حافظه ی بلند مدت من جا خوش کرده اند. کودکی دوپاره با حس هایی متفاوت آدمهای عجیب و غریب و دیدن و شنیدن حرفها و صحنه هایی که برای یک کودک شش ساله هیچ مفهومی ندارند جز آنکه نگاه کند گاهی بلرزد گاهی بترسد و گاهی بخندد.
یازده سالگی ام اما متفاوت تر شروع شد . ایران در شعله های آتش جنگ می سوخت و دزفول در زیر بمبارانها و موشک بارانها تکه تکه می شد . بوی دود و خون و خاک ، شوادون و سنگر و چادر و فرار از گوشه ای به گوشه ی دیگر ار مدرسه ای به مدرسه ی دیگر. تصویر های جوانان با روبانی سیاه و اوریب بر گوشه ی قاب عکس هاشان . صف های طولانی نفت و نان. سفره های خالی از غذا و سیر شدن با تکه ای نان خشک و سیب زمینی از قحطی های جنگ و بازی با پوکه های ژ۳ و کلانش و فانوسقه و چفیه و تصاحب جعبه مهمات های فلزی برای نگهداری اسباب بازی ! . بوی عطرهای گل محمدی و اورکت های خاکستری و سبز پیراهن های روی شلوار مرا در آغاز نوجوانی کس دیگری کرده بود . شاید روزگار می خواست از من مردی جنگی بسازد. آب دیده در کوران اتفاقاتی که هیچ ربطی به آنها نداشتم نه در به وجود آمدنشان و نه در ادامه دادنشان . تنها نظاره گری خاموش بودم مثل تکه ای خمیر که ورز داده می شد و شکل می گرفت بی آنکه بدانم رسم روزگار این گونه نبوده است اصلا نمی بایست اینگونه باشد . شهیدآباد و بوی کافور و خون سوخته و غسال مکانهای آشنایم شدند و من اینگونه بی آنکه بدانم به دورانی سخت پرتاب شده بودم که در آن نه کودکی و وجود داشت نه نوجوانی یادم رفته بود که باید قهر کنم ، ناز کنم ، چیزی بخواهم ، بهانه بگیرم ، شاد باشم ، بگویم ، بخندم ، به سفر بروم و تفریح کنم . من در بی مکانی و بی زمانی گم شدم. زمان و مکانهایی که نمی شناختم فقط آدمها با مصائبشان در برابرم می گذشتند و در مه در غبار گم می شدند …
حالا پرهام و بهنود هردو در یک زمان، برابر منند بخشی از وجود منند. عینیت یافته ی دو زمان در کنار هم. هر دو بخشی از تن منند با روزگاری کاملا متفاوت. بارها وقتی خوابند بغلشان می کنم و می بوسمشان و بوشان می کنم چشم هایم را می بندم تا بار دیگر به زمانهای گمشده پرتاب شوم شاید بتوانم فصلهای ناپیدای عمرم بار دیگر تجسم کنم. نمی توانم . در تجسم های من هیچ شباهتی با امروز وجود ندارد. قلبم می گیرد از این که می بینم باز هم تنهایم اما دلخوشم . به اینکه بهنود و پرهام دستکم روزگارانی بهتر از دیروز من دارند . بهشان بسیار حسادت می کنم کاش می شد هر سه با هم به شش سالگی ام بر می گشتیم و اوضاع جور دیگری می شد . جنگی در کار نمی بود و زندگی آرام بود.


  1. خدا فرزندانت را برایتان حفظشان کند. فکر کنم قبلا در مورد نگرانی از آینده بچه ها بدون پدر و مادر با هم گفتگو کرده ایم و فکر کنم به خطبه ای از امام علی (ع) پرداختیم که می فرمایند يا أهل الديار الموحشة، والمحال المقفرة، والقبور المظلمة… يا أهل التربة… يا أهل الغربة… يا أهل الوحدة… يا أهل الوحشة. فکر کنم باید دوباره بخوانیم چون به قلبها آرامش می دهد.

    • سلام بر شما/ لطف عالی مستدام. بله پیش از این گفتگو کرده بودیم. ولیکن در این یادداشت من به بازنگری زمانهای سپری شده پرداخته ام. تفاوتهای زندگی نسلها ، دغدغه ها و نگرانی ها و امیدواری ها گاهی آنچنان از هم فاصله دارند که شگفت انگیز است

  2. سلام بر شما
    از بعد زمان همیشه متنفر بوده ام همیشه با خود اندیشیده ام که به راستی این ارابه نفرت انگیز به کجا میرود .
    در طول تاریخ بشریت نسلها با سرنوشت های متفاوت زیسته اند جنگهای جهانی اول و دوم و درگیر شدن بسیاری از کشورها و مصائب آنها که هیچ ربطی به مردم نگون بخت مردمان دوردست نداشت . انقلاب کبیر فرانسه ، انقلاب اکتبر شوروی سابق علیه تزارها و ….نمونه هایی از سرنوشت مردمانی بوده که در گذر زمان نسلهای سوخته ایی برجا گذاشته اند. گره خوردن رنجها و دردهای نسل ما در طول انقلاب و جنگ با مسائل ایدئولوژی دینی مرهمی است بر دل مجروحمان اگر خدای یکتا بخواهد .

  3. سلام بر شما
    خداوند شما و فرزندانتان را مستدام بدارد و طراوت همیشگی ؛لبخند وجودتان باشد.
    جوهره زندگی فراتر از اتفاقات درون و پیرامون آن است مهم توانایی بر یافتن گره های بافته یا یافته ای است که سهم ماست .

  4. خدا حفظشون کنه و سایه شما را بالاسرشون نگه داره…

پاسخ دادن به الی لغو پاسخ

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات