۸۶/۰۷/۱۰

 

انگار همه چیز محرم امسال دست به دست هم  داده است تا به گذشته برگردم وخاطرات کودکی ونوجوانی ام زنده شود روزهایی که با شوق ، صبح تاسوعا همراه هیئت مسیر رودبند را پیش میگرفتم و صدای گروه مارش توی گوشم بود و شوق کودکانه ای مرا به خیابان منتهی به رودبند می کشاند که کسی نان و سبزی و پنیر نذر کرده بود و من با شوق میگرفتم و نخ قرقره ای را که به نازکی دورش پیچیده بود باز می کردم و می خوردم و کمی آنطرف تر شربت زعفران که گلویم را تازه می کرد تا سر نوحه را رساتر بگویم و سینه را محکمتر و بعد ها نوجوانی که باز ادامه داشت و ادامه داشت تا جوانی که شوقم کمتر شد به خاطر آنچه نباید می دیدم در آن دو روزی که در باورم راه به گناه نداشتند و نباید هایی که باید رعایت می شد . از این که ریاکاری ها بیش از پیش رخ می نمود و  کم کم خالصی ها کمتر دیده می شد و بعد ها سفر و …

هیچ گاه نتوانستم صبح خیلی زود خودم را به رودبند برسانم و رقص علم  ها رابببینم رقص علمها ی چند متری سیاه و سفید وسبز که با صدای سرنا و دهل روی سینه ی جوانها یی که پهلوانی شان را  ـ جوانی شان ـ  را با بلند کردن علمهای سنگین هشت ، نه متری به اثبات می رساندند.

همیشه وقتی به رودبند می رسیدم که علمها تکیه به دیوار بلند بقعه از دور هیئت ها را تماشا می کردند و در زیر آفتاب و در سایه ی شالهای همدیگر شاید ما را به هم نشان می دادند چقدر دلم می خواست همان لحظه خودم را به نزدیک گلدسته های بقعه ، جایی که علمک فلزی علم ها را می شد لمس کرد برسانم و در کنار آنها از دور ـ از بالا ـ دسته ها را ببینم که مثل ماری سیاه مسیر پیچ دار و سرازیری را طی می کردند و از جلوی بقعه می گذشتند و کمی بعد در خم خانه های قدیمی ناپدید می شدند و تا وقتی صدای نوحه و دهل و نقاره ی هیئت به گوش می رسید سر نوحه را تکرار کنم و آرام سینه بزنم و اگر شد گردن بکشم تا زودتر از دیگران دسته ی بعدی را ببینم و کیف نامحسوسی زیر پوستم بدود و باز اگر شد دزدکی شالی از علمها کش بروم و به همه بگویم که شال علم دور گردنم است و با بقیه شالها فرق دارد .سالها می گذشتند و قرار من با علمهای تکیه داده به رود بند هرسال تجدید می شد تا آنکه ناتمام ماند و ماند …

 امسال باز من بودم و رود بند و علمها که تکیه داده به دیوار بلند بقعه مرا به خود می خواندند . من باز کاهلانه  از کنارشان گذشتم . شوق بالاکشیدن در دلم نبود . سر نوحه را زیر لب زمزمه می کردم. درد کمر و زانویم  زق زق می کرد و هوای نیم سرد زمستانی زیپ ژاکتم را پالا برده بود. هیئت به کنار بقعه رسیده بود . آرام از کنار علمها گذشتیم شاید من خسته بودم .علمها هنوز با قامت بلند نگاه می کردند من به گذشته فکر می کردم  صدای نوحه را نمی شنیدم. وقتی نگاهم به دیواره ی روبه رو افتاد…..بغض امانم نداد….



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات