۸۸/۰۳/۱۰

 

آفتاب نیم بند زمستان حتی به « سابات درازه »‌ هم راه نداشت . شب باران تندی آمده بود وهوا بوی گل شسته می داد. آسمان آبی بود و چند پیرمرد چپق هاشان را چاق کرده بودند و  در سایه ی نیم آفتاب دل سیر پک می زدند . پیرمرد سقا گیوه هایش را زیر بغل زده بود تا گل و لای کوچه به آنها نچسبد . پا های نحیف پیرمرد توی گلهافرو می رفت، برای تعمیر ، مشک را صحرابدر می برد . سابات بعدی را که پشت سر گذاشت گنبد آبی «سبز قبا »پیدا شد ایستاد و دستش را به سینه گذاشت و تعظیم کرد و سلامی فرستاد . باد سردی زیر پوست چروک خورده اش دوید.  تنش مور مورشد . هنوز چند گامی نرفته بود که از ته کوچه با شتری سینه به سینه شد . خودش را کنار کشید تا شتر و مرد سوار از کنارش بگذرند . شتر پاهای ستبری داشت و درشت تر به نظرمی رسید. نگاهش به سمت پاهای مرد سوار سُلید . مرد هم قامت درشت و بلندی داشت  ردای سبز نازکی پوشیده بود و ادامه ی عگال سفیدی را که دور سرش پیچیده بود روی شانه هایش انداخته بود . سوارزیر چشمی پیرمرد را برانداز کرد و با شترش آرام از کنار او گذشت . حسی عجیب پیرمرد را فرا گرفت . چهره ی مرد برایش آشنا نبود بی اختیار به دنبالش کشیده شد . توی کوچه کسی نبود اطراف را پائید و دنبال شتر و مرد سوار راه افتاد.  مرد به سمت «محله مسجد» راهش را کج کرد . به سابات بعدی نزدیک می شدند سقف آن کوتاه بود و عرض کمی داشت . پیرمرد ایستاد . آنچه را می دید باور نمی کرد . شتر نزدیک شد . سقف سابات اما ناگهان از جا کند و ستون های آن از هم گشوده شدند . مرد و شتر به راحتی از سابات گذشتند . دهان پیرمرد از تعجب باز ماند. گیوه هایش از دستش رها شدند . از میان شیارهای صورت پیرمرد قطره ای اشک روی گلهای کوچه چسبید . گام کوتاهی برداشت اما مرد و شتر در تاریکی سابات محله مسجد گم شدند ….



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات