۹۱/۰۸/۱۰

مسعود میناوی از قصه نویسان نسل دوم ادبیات داستانی ماست او همپای نویسندگانی خوزستانی مثل عدنان غریفی ، محمد ایوبی ، احمد محمود ، ناصر تقوایی ، علیمراد فدای نیا ،‌ نسیم خاکسار ، بهرام حیدری ، شهرنوش پارسی پور ،‌باقر مومنی ، پرویز زاهدی ، پرویز مسجدی ، قاضی ربیحاوی پایه گذاران فضایی در داستان نویسی شدند که بعد ها سپانلو از آن به مکتب خوزستان یاد کرد و حتی باعث شد نویسندگان دیگری با تاسی به آن دست به آفرینش داستان بزنند . حضور بیگانگان ، اصلاحات ارضی ، نفت ، آفتاب و دریا ، فقر فراگیر ، مدرنیته ی نچسب وارداتی ، نخلستان و بیابان و … ازجمله جذابیت هایی بود که داستان نویسانی برخاسته از دو نقطه ی نفت خیز خوزستان : آبادان و مسجد سلیمان به آنها بارها پرداخته بودند محشوری آبادانی ها با خارجیان شرکت نفت و دسترسی به مجلات خارجی و نزدیکی مسجدسلیمان به اصفهان و نویسندگان آنجا به شکوفایی نویسندگان آن دوره انجامید. جنوب تفدیده در دهه های منتهی به انقلاب ۵۷ البته به جز آنچه آمد از التهابات سیاسی و سیاست های تبعیض آمیز ( که تا امروز ادامه دارد ) بی نصیب نبوده است این همه اما ، قصه نویسانی به جامعه ی ادبی معرفی کرد که از قضا از متعهد ترین نویسندگان دوره های ادبی معاصر ایرانند تعهد به واژگان عرق کرده ای که می بایست صدای جنوب را چکه چکه در خود می پروراندند .
مسعود میناوی در این میان شاید خوش اقبال ترین نبود و تا پایان عمر اثر مستقلی منتشر نکرد اما او نیز همچون هوشنگ چارلنگی سالیان ی در مطبوعات دو ره ی خود درخشید آنچنانکه اثر تازه ی آنها را می بایست در جنگ های ادبی جستجو کرد. اینکه چرا شاعری چون چارلنگی دیر هنگام به تنها مجموعه ی خود در کهن سالی بسنده کرد و یا میناوی که از آن یکی هم باز ماند شاید در جای دیگری بدان پرداخته شود. اما کوتاه سخن این که: مرگ میناوی تنها مرگ یک قصه نویس نیست که با خود انبوه واژگان را به خاک می برد که مرگ نویسنده ای است که روزگاری به جنوب مظلوم عشق ورزید و کوشید صدای خشم فروخورده ی آفتاب سوختگان جنوبی باشد اگر چه همچون «عبود» قصه ی خودش نامردی ببیند و دم برنیاورد

———-

                                                 آن روز ها در جنوب/ مسعود میناوی

سوت کشدار و غمناک یک کشتی ، خنکای صبح را از روی صورتش پراند . سوزنکهای آفتاب نرم و ملایم پوستش را غلغلک می دادند و موج ظریف خنکی را می راندند . دلهره ، همراه با بیداری ، غریزی و ناآگاه ، ته دلش رشد کرد . اضطراب مرموزی که داشت چیره می شد ، شلوغی های توی فکر ، اول کند و خواب و بیدار ، جنبنده ، قاطی و در هم شونده و مزاحم ، گسترش می یافتند ، منتشر می شدند و کش می آمدند تا بیرون از فضای ذهن ، تا بیرون از حیاط کوچک کاهگلی و سایه ساز نخلها و صدای فاخته ها ، تا شهر ، تا کارخانه ها … تا صدا و ازدحام و تشویش درگیری و بی اعتمادی . از آن صبح های خنکی بود ـ همراه با بوی علف تازه و دولکهای تازه شکفته ی نخل ـ که یادت می رفت توی دل تابستان هستی و آفتاب که خودش را به نیمروز برساند ، گرمایش پوستت را می کند .
عبود به پهلو غلتید . فیدوس (۱) اول ، سه نوبت پشت سر هم کشدار و منظم ، آژیر کشید حالا ساعت هفت بود . تا فیدوس دوم یک ربع و تا سومی نیم ساعت وقت بود . با خود گفت:
ـ‌ امروز غیر از روزهای دیگه س
تقلا کرد موج مزاحم شلوغی ی درون را براند . دوباره گفت :
ـ امروز مث هر روزه ، اما سر کار نمی ریم
یاد دوستانش افتاد ـ صالح ، فخرو ، باقر سیاه ، و بقیه ـ که صدای آژیرکارخانه ، برش گرداند از آنهمه گستردگی ی خیال و آنهمه تشویش . سکوت را مجسم کرد که تمام امروز و شاید روزهای بعد ، کارخانه و کارگاهها را قبضه می کرد . فکر کرد کرین (۲) ،‌ پهلوان روی اسکله ی ۲۲بار تخلیه نمی کرد و اهرمش همچون بازوی غولی اهریمنی رو به آفتاب می ماند و برج کت کراکر (۳) کوره ی عظیمش نمی سوخت و در خاموشی ی وهمناک می ماند.
با خود گفت:
ـ به حرف آسان است . تکرار نبوده که عادت کرده باشی . چیزی مثل عصیان ، نافرمانی و خشم .
صدای زنش صبریه روی افکارش نشست :
ـ پاشو دیرت میشه ها ….
با تنبلی از رختخواب در آمد . زنش را دید که توی اتاق ، روبه روی آئینه داشت گل طلایی ی بینی واره اش را به بینی می زد . زن توی آئینه خندید . موج مهربان خنده ی صبریه ، شاد و گذرا ، به دلش نشست . گفت:
ـ امروز نمی رم ….. بقیه م نمی رن .
زن برگشت رو به او ایستاد و با نگاهی که حالا نمی خندید و پر از تعجب بود . بر اندازش کرد . اضطراب ، ارام آرام در چهره ی زیبایش رنگ داد و رنگ گرفت . چیزی نپرسید . فقط نگاه کرد : مثل همیشه ،‌ساکت و آرام . مرد دلش می خواست زن حرفی بزند یا عصبانی بشود ، اما صبریه مشکل را حس کرده بود و تنها با بردباری به او نگاه می کرد . نگاهی که انگار ، با دو گله ی آتش عبود را می سوزاند . عبود بروی خود نیاورد ، اما بی حوصله بود و دلشوره داشت . بعد از صبحانه منتظر شد : منتظر یک اتفاق نیامده ، یک حادثه ، یک توطئه ی پنهانی که کسی در درونش با دلهره آنرا پیشبینی می کرد چیزی که مزاحم بود . با بلند شدن تدریجی ی آفتاب ، نگرانی ی مرد بیشتر شد . بی هدف رفت سر وقت طماطه ها و به ساقه و داربستشان ور رفت . بعد آمد بیرون . حالا آفتاب ، استوار و مسلط ، وسط آسمان بود و روی نخلستان سیطره داشت . آمد کنار نهر و به تنه ی برحی (۴) ی پیر تکیه داد . فاخته ای روی شاخه ی نخلی ، غمناک می خواند . عبود ، اول خوشش آمد اما بعد که یک بند و یکنواخت ادامه داد عصبانی شد . انگار ترجیع بند بدمزاحمی را مجبور بود بشنود . باقر سیاه را که از دور دید ، صدای فاخته یادش رفت . از باریکه ی راه کناره می آمد و پازنان دوچرخه اش را می راند . شک برش داشت و بی جهت نگاهش به آسمان ، به بالای برج کت کراکر ، کشیده شد . بالا خبری نبود . آسمان صاف و صاف بود . دودهای دیروز و روزهای پیش را باد تارانده بود . باقر سیاه که رسید ، او دلش بد آورد . دوچرخه را سینه ی خاکریز نهر ول کرد و عرق از پیشانی گرفت ، دستهای درشت سیاهش را به شلوارش مالید ، و یک دم نگاهش کرد . دماغ عقابیش تیره بود . دور چانه اش سوزنکهای ریش دوروزه اش رنگ خاک داشت ، لبخند همیشگی روی چهره اش نبود و چشمانش خبر بدی را بروز می داد . اگر حرف هم نمی زد ، می توانست نگاهش را بخواند . بی طاقت پرسید :
ـ ها …؟
باقر این پا و آن پا کرد و به صدای فاخته گوش داد . بعد گفت :
ـ ناکسا !
عبود گفت :
ـ‌ حرف بزن باقر
باقر سیاه به نهر نگاه کرد آب داشت جزر می شد و به دریا بر می گشت . گفت :
ـ ‍‍ c برانج (۵) …..P.O.D (6) و پیت لاین (۷)
ـ خوب که چی ؟
لازم نبود بپرسد . باقر سرش پایین بود ـ تپیده میان شانه ها ـ و دمق و سخت دلخور می نمود . آفتاب اریب می تابید روی صورتش و سایه ی درشتش را توی نهر کج و کوله می کرد عبود دید دارد داغ می شود بی هوا با نک پا سنگ ریزه ها را توی نهر می غلطاند . صداها با تقه و ضرب در شقیقه هایش می کوفت و درونش آشوب می شد . حس کرد انگار زهرابه ای تلخ در رگانش جاری شده . شنید که باقر سیاه گفت:
ـ اول P.O.D ،‌ پشت سرش پیپ لاین ، و کولر شاب . گمانم شب رفته ن دیدنشون .
و او آرام و دلخور گفت :
ـ یاتر سوزوندشون .
آفتاب دیگر وسط آسمان مایل شده بود و کج می تافت و سایه ی درختها را دراز تر نقش می کرد ، اما گرمایش همچنان بود نهر نشست کرده با رنگی تیره در مخلوطی از رسی و دودی رو به دریا بر می گشت . عبود دوباره پرسید :
ـ شیپینگ ( ۸) چی ؟
باقر بجای جواب خم شد و کلوخه ای از روی زمین برداشت ، نخلی را که فاخته روی آن می خواند نشانه گرفت ، و سنگ را پراند . شاخه ها بهم خوردند. فاخته پر زد و صدایش برید . عبود نگاهش کرد و دوباره پرسید :
ـ‌ کشتی رانی رو میگم ، اون جا چه خبر ؟
ـ تک و توکی نرفتن
وقتی به باقر نگاه کرد ، او را واخورده و کلافه دید چهره اش پیر و چشمانش مات و کدر می نمود . هیچ وقت او را به این حال ندیده بود . ضربه چنان کاری بود که پاک دگرگونش کرده بود . در نگاهش خشم و نفرت موج می زد . عبود آهسته گفت :
ـ پس قالمون گذاشتن
ـ حتی یه روز طاقت نیاوردن
دید دیگر تحمل نگاه سنگین باقر سیاه را ندارد . توی دلش گفت :
ـ وایسی و بذاری باقر با نگاهش پوستت رو بکنه ؟
و باقر پرسید :
ـ حالا چکار کنیم ؟
او حرفی نداشت که بزند . چه می توانست بگوید ؟ اما وقتی دید باقر سیاه همچنان منتظر ست گفت :
ـ‌ منتظر می مونیم
باقر چمبک زد و روی نک پا نشست و گفت :
ـ که بیان و تو مرده مون بگردن ؟
عبود فقط گفت :‌ لاکردار …..
و راه افتاد از کناره ی نهر ـ که حالا داشت جزر می شد ـ بطرف شط رفت . شط ، در گستره ی آبی ، موج در موج می غلطید و بدریا می رفت . نسیمی ، هم سطح موجها ، شناور می آمد و خنک و نرم ساحل را فرا می گرفت . اما نگرانی دور و بر عبود را پر کرده بود . وقتی به خانه بر می گشت ، خورشید داشت توی ابرها لخته لخته می شد و سپس توی آب ول می شد ، موجها رنگ و جلایی طلایی مایل به سرخی داشتند و روی هم که می غلطیدند حبابها ی طلایی در فضا می ترکیدند ، و نخلستان داشت در تیرگی ی اندوهناک غروب فشرده می شد .


 پانوشت
ــــــــــــ
۱ـ‌ آژیر کارخانه ها ۲ـ جرثقیل ۳ـ‌ دستگاه پالایش ۴ـ درخت خرما ۵ـ‌ اداره ساختمان ۶ـ‌ کارخانه بشکه سازی ۷ـ لوله سازی ۸ـ‌ کشتی رانی

لوح / دوره دوم شماره اول تیر ۵۹

 



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات