۸۶/۱۰/۱۰

 

تقدیر ماست که « رادى » برود !‌

….و چه بد نسلى بودیم ما.

وقتی که می بایست کودکى مان را جشن می گرفتیم در آغوش پدر شعار دادیم و در تظاهرات عرق کردیم وشب، دور آتش مردان، تفنگ دیدیم و خنجر

 صدا صداى فریادهاى آزادى‌خواهى‌ بود .

 وقتى غرور نوجوانى مان گل کرد صدا صدای آژیر بود و سنگر و خون و موشک واردوگاه.

وقتى شوق ادبیات در وجودمان جوانه زد و استعدادمان تک زده بود و جوانی را زمزمه می کردیم  کسی به حرفمان گوش ننهاد. صدا صداى بازسازى و آجر و تیر آهن بود

و حالا…

نه هجمه ای هست که کسى شعار آزادی سر بدهد نه گلوله اى که سینه ى برادرى را بشکافد و نه آوار تیر آهن برای ساختن دیوارهاى زخمى .

 صدا صداى قدمهاى مرگ است که استوار و سنگین در برابرما ـ که دیگر جوان نمى توانیم بود ـ چپ و راست می رود و یک به یک از بوستانى که فرصت نیافتیم ببوئیمش گل بر می کند .

 آه خدایا تقدیر ما است که داغ از پی داغ  بینیم  ؟

 

 

 

 



پاسخ دهید

معرفی کتاب
Copy of 1_0007
تبلیغات